167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چون گرفتار آمدي در دام او
    چون قفص اندر شدي ناکام او
  • پس سليمان گفت اي هدهد رواست
    کز تو در اول قدح اين درد خاست
  • در تو تا کافي بود از کافران
    جاي گند و شهوتي چون کاف ران
  • بد عمر را نام اينجا بت پرست
    ليک مؤمن بود نامش در الست
  • باغبان را خار چون در پاي رفت
    دزد فرصت يافت کالا برد تفت
  • من اگر دامي نبينم گاه حکم
    من نه تنها جاهلم در راه حکم
  • بانگ هر چيزي رساند زو خبر
    تا بداني بانگ خر از بانگ در
  • رنگ رو از حال دل دارد نشان
    رحمتم کن مهر من در دل نشان
  • در من آمد آنک دست و پا برد
    رنگ رو و قوت و سيما برد
  • در من آمد آنک از وي گشت مات
    آدمي و جانور جامد نبات
  • ماه کو افزود ز اختر در جمال
    شد ز رنج دق او همچون خيال
  • اين زمين با سکون با ادب
    اندر آرد زلزله ش در لرز تب
  • آب خوش کو روح را همشيره شد
    در غديري زرد و تلخ و تيره شد
  • آتشي کو باد دارد در بروت
    هم يکي بادي برو خواند يموت
  • اين عجب نبود که ميش از گرگ جست
    اين عجب کين ميش دل در گرگ بست
  • قعر چه بگزيد هر که عاقلست
    زانک در خلوت صفاهاي دلست
  • گفت پيش آ زخمم او را قاهرست
    تو ببين کان شير در چه حاضرست
  • چونک شير اندر بر خويشش کشيد
    در پناه شير تا چه مي دويد
  • شير عکس خويش ديد از آب تفت
    شکل شيري در برش خرگوش زفت
  • چونک خصم خويش را در آب ديد
    مر ورا بگذاشت و اندر چه جهيد
  • شير خود را ديد در چه وز غلو
    خويش را نشناخت آن دم از عدو
  • اي بسا ظلمي که بيني در کسان
    خوي تو باشد دريشان اي فلان
  • در خود آن بد را نمي بيني عيان
    ورنه دشمن بوديي خود را بجان
  • شير را در قعر پيدا شد که بود
    نقش او آنکش دگر کس مي نمود
  • چون که تو ينظر بنار الله بدي
    در بدي از نيکوي غافل شدي