167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • در مثالي بسته گفتي راي را
    تا ندانند خصم از سر پاي را
  • سخت در ماند امير سست ريش
    چون نه پس بيند نه پيش از احمقيش
  • هر که جبر آورد خود رنجور کرد
    تا همان رنجوريش در گور کرد
  • تازه کن ايمان ني از گفت زبان
    اي هوا را تازه کرده در نهان
  • گفت من دريا و کشتي خوانده ام
    مدتي در فکر آن مي مانده ام
  • آن مگس نبود کش اين عبرت بود
    روح او نه در خور صورت بود
  • باد در مردم هوا و آرزوست
    چون هوا بگذاشتي پيغام هوست
  • در شدن خرگوش بس تاخير کرد
    مکر را با خويشتن تقرير کرد
  • در ره آمد بعد تاخير دراز
    تا به گوش شير گويد يک دو راز
  • تا چه عالمهاست در سوداي عقل
    تا چه با پهناست اين درياي عقل
  • تا نشد پر بر سر دريا چو طشت
    چونک پر شد طشت در وي غرق گشت
  • اسپ خود را ياوه داند وز ستيز
    مي دواند اسپ خود در راه تيز
  • ليک چون در رنگ گم شد هوش تو
    شد ز نور آن رنگها روپوش تو
  • پس به ضد نور دانستي تو نور
    ضد ضد را مي نمايد در صدور
  • نور حق را نيست ضدي در وجود
    تا به ضد او را توان پيدا نمود
  • عمر همچون جوي نو نو مي رسد
    مستمري مي نمايد در جسد
  • شاخ آتش را بجنباني بساز
    در نظر آتش نمايد بس دراز
  • شير اندر آتش و در خشم و شور
    ديد کان خرگوش مي آيد ز دور
  • گفت چه عذر اي قصور ابلهان
    اين زمان آيند در پيش شهان
  • عذرت اي خرگوش از دانش تهي
    من نه خرگوشم که در گوشم نهي
  • من بوقت چاشت در راه آمدم
    با رفيق خود سوي شاه آمدم
  • گفت بسم الله بيا تا او کجاست
    پيش در شو گر همي گويي تو راست
  • بنگرم از اوج با چشم يقين
    من ببينم آب در قعر زمين
  • اي سليمان بهر لشگرگاه را
    در سفر مي دار اين آگاه را
  • پس سليمان گفت اي نيکو رفيق
    در بيابانهاي بي آب عميق