167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • در يکي گفته که بگذار آن خود
    کان قبول طبع تو ردست و بد
  • در يکي گفته ميسر آن بود
    که حيات دل غذاي جان بود
  • در يکي گفته که استا هم توي
    زانک استا را شناسا هم توي
  • در يکي گفته که اين جمله يکيست
    هر که او دو بيند احول مردکيست
  • در يکي گفته که صد يک چون بود
    اين کي انديشد مگر مجنون بود
  • تا ز زهر و از شکر در نگذري
    کي تو از گلزار وحدت بو بري
  • کيست ماهي چيست دريا در مثل
    تا بدان ماند ملک عز و جل
  • صد هزاران بحر و ماهي در وجود
    سجده آرد پيش آن اکرام و جود
  • چند باران عطا باران شده
    تا بدان آن بحر در افشان شده
  • خاک امين و هر چه در وي کاشتي
    بي خيانت جنس آن برداشتي
  • جان و دل را طاقت آن جوش نيست
    با که گويم در جهان يک گوش نيست
  • صد چو عالم در نظر پيدا کند
    چونک چشمت را به خود بينا کند
  • صد هزاران نيزه فرعون را
    در شکست از موسي با يک عصا
  • روح مي بردت سوي چرخ برين
    سوي آب و گل شدي در اسفلين
  • مکر ديگر آن وزير از خود ببست
    وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
  • لابه و زاري همي کردند و او
    از رياضت گشته در خلوت دوتو
  • جمله در خشکي چو ماهي مي طپند
    آب را بگشا ز جو بر دار بند
  • اي که چون تو در زمانه نيست کس
    الله الله خلق را فرياد رس
  • سير جسم خشک بر خشکي فتاد
    سير جان پا در دل دريا نهاد
  • منگر اندر ما مکن در ما نظر
    اندر اکرام و سخاي خود نگر
  • نقش باشد پيش نقاش و قلم
    عاجز و بسته چو کودک در شکم
  • دست نه تا دست جنباند به دفع
    نطق نه تا دم زند در ضر و نفع
  • ور تو گويي غافلست از جبر او
    ماه حق پنهان کند در ابر رو
  • هست اين را خوش جواب ار بشنوي
    بگذري از کفر و در دين بگروي
  • بسته در زنجير چون شادي کند
    کي اسير حبس آزادي کند