167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • خود غريبي در جهان چون شمس نيست
    شمس جان باقئي کش امس نيست
  • شمس در خارج اگر چه هست فرد
    مي توان هم مثل او تصوير کرد
  • چون حديث روي شمس الدين رسيد
    شمس چارم آسمان سر در کشيد
  • گفتمش پوشيده خوشتر سر يار
    خود تو در ضمن حکايت گوش دار
  • خوشتر آن باشد که سر دلبران
    گفته آيد در حديث ديگران
  • گفتم ار عريان شود او در عيان
    نه تو ماني نه کنارت نه ميان
  • چون کسي را خار در پايش جهد
    پاي خود را بر سر زانو نهد
  • خار در دل گر بديدي هر خسي
    دست کي بودي غمان را بر کسي
  • تا که نبض از نام کي گردد جهان
    او بود مقصود جانش در جهان
  • گفت چون بيرون شدي از شهر خويش
    در کدامين شهر بودستي تو بيش
  • نام شهري گفت و زان هم در گذشت
    رنگ روي و نبض او ديگر نگشت
  • گفت کوي او کدامست در گذر
    او سر پل گفت و کوي غاتفر
  • گفت دانستم که رنجت چيست زود
    در خلاصت سحرها خواهم نمود
  • اندر آمد شادمان در راه مرد
    بي خبر کان شاه قصد جانش کرد
  • در خيالش ملک و عز و مهتري
    گفت عزرائيل رو آري بري
  • تا کنيزک در وصالش خوش شود
    آب وصلش دفع آن آتش شود
  • چون ز رنجوري جمال او نماند
    جان دختر در وبال او نماند
  • چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد
    اندک اندک در دل او سرد شد
  • اين بگفت و رفت در دم زير خاک
    آن کنيزک شد ز عشق و رنج پاک
  • آن پسر را کش خضر ببريد حلق
    سر آن را در نيابد عام خلق
  • تو گمان بردي که کرد آلودگي
    در صفا غش کي هلد پالودگي
  • گر نديدي سود او در قهر او
    کي شدي آن لطف مطلق قهرجو
  • نيم جان بستاند و صد جان دهد
    آنچ در وهمت نيايد آن دهد
  • کار پاکان را قياس از خود مگير
    گر چه ماند در نبشتن شير و شير
  • آن منافق با موافق در نماز
    از پي استيزه آيد نه نياز