167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان اشعار منصور حلاج

  • تا ز حسن خويش عکسي در جهان انداختي
    عاشقان را آتش اندر خانمان انداختي
  • تا شناسد مر ترا در هر لباسي چشم جان
    خلعت درد طلب بر دوش جان انداختي
  • بحر وحدت را تموج داده از بهر ظهور
    در تلاطم زان رشاش بي کران انداختي
  • تا جمال وحدت از اغيار باشد مختفي
    صورت امواج کثرت در ميان انداختي
  • در معني و کف صورت از اين درياي ژرف
    رقت جوشيدن هويدا و نهان انداختي
  • اصل وحدت از تموج کي شود زايل وليک
    هر زمان کوتاه بين را در گمان انداختي
  • کرده ترک عشق را سرلشگر خيل وجود
    رسم عادت در اقاليم روان انداختي
  • بي روي زرد و سوز درون و سرشک لعل
    در جمع اهل دل نشوي شمع محفلي
  • من و توئيم يکي در مقام وحدت عشق
    بصورت ارچه منم ديگر و تو هم دگري
  • ايمرغ سدره منزل بگشاي بال و بر پر
    زين خارزار صورت در گلشن معاني
  • يارب چه عيش باشد در گلشني نشستن
    کايمن بود بهارش از آفت خزاني
  • براي ديدن حسن تو ديده ميبايد
    وگرنه در همه اشيا بحسن پيدائي
  • خرم از درد توام زانرو که درمانم توئي
    رفتي از چشمم ولي پيوسته در جانم توئي
  • جان من هنگام خاموشي چو جاني در دلم
    وقت ناله چون نفس همراه افغانم توئي
  • در پس هر پرده آنکو فتنه ها انگيختي
    گرچه پنهان ميکني پيدا و پنهانم توئي
  • بيمار خويش را ز لب روح بخش خويش
    در ده شفا که عيسي دوران عالمي
  • گر در نظم من شودت گوشوار جان
    مي زيبدت که شاه سخندان عالمي
  • دست در زن بشوق دوست که اوست
    بهر معراج اهل عشق براق
  • دل من در قمارخانه عشق
    بيکي ضربه هر چه داشت بباخت
  • پيش صراف عشق قلب بود
    دل که در بوته بلا بگداخت
  • عالمي بنده شهي است که او
    علم عشق در جهان افراخت
  • در هواي هويتش جولان
    کند آن کس که اسب همت تاخت
  • خانه دل ز غير خالي کن
    تا در او روي دلستان بيني
  • داغها دارد از تو مه در دل
    زانکه بازار او شکست از تو
  • خرم آن دل که در کشاکش عشق
    نيست گردد ز خويش و هست از تو