167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اشعار منصور حلاج

  • بيا که طبع حسين از پي نثار آورد
    از آن جواهر غيبي که در خزانه اوست
  • در اين ديار من از بهر يار معتکفم
    وگرنه جان حسين اندرين ديار بسوخت
  • در گذشته ز سر هستي موهوم بصدق
    همچو مستان رهش برگ عدم ساختني ست
  • چون بتدبير تو تقدير مبدل نشود
    در بلا سوخته با حکم قدم ساختني ست
  • من حسينم ز در دوست مرانيد مرا
    منزل سبط نبي بيت حرم ساختني ست
  • اگر برد سوي دارالقرار ما را دوست
    دلم قرار نگيرد در او مگر با دوست
  • ز دوست ديده بينا بجوي تا بيني
    که هست در همه کائنات پيدا دوست
  • سر در قدمت باختمي وقت قدومت
    گر زانکه سري داشتمي لايق پايت
  • بقاي عمر در اين خاکدان فاني نيست
    جهان پر از غم و اميد شادماني نيست
  • گل مراد از اين آب و گل چه ميجوئي
    که در رياض جهان بوي کامراني نيست
  • دوام عيش و بقا ميوه ايست بس شيرين
    ولي چه سود که در باغ زندگاني نيست
  • من و آهي و کنجي در فراقت
    که بي تو غير آهم همنفس نيست
  • تا بقاي جاودان آرم بدست
    در هواي دوست جان خواهم فشاند
  • چند از اين ناموس زين پس نقد عمر
    جمله در پاي مغان خواهم فشاند
  • عقل بند راه شد از سوز عشق
    آتشش در خان و مان خواهم فشاند
  • اين دولت آن عاشق کز روي سرافرازي
    جان بر رخت افشاند سر در قدمت بازد
  • چو عاشقان حرم کعبه لقا جويند
    قدم چو سست شود در رهش بسر پويند
  • براي غسل که در طوف کعبه مسکون است
    وجود خويش بخوناب ديده ها شويند
  • چون نمي زيبد در اين گلزار خار همتم
    آتشي از سينه افروزم بسوزم خار خود
  • با حريفان معربد در خرابات ازل
    از شراب لايزالي جان ما مخمور بود
  • بود در طور فنا مست تجليها حسين
    پيش از آندم که حکايات کليم و طور بود
  • شحنه عقل اگر سر بنهد بر در عشق
    شحنه را دست ببنديد و بسلطان آريد
  • قطراتي که از آن بحر در اين ابر تن است
    نوبهار است بدان بحر گهربار دهيد
  • چون فنا گشت در او هستي موهوم شما
    از سر صدق بوحدت همه اقرار دهيد
  • صيد شاهين غمت تا نشود طاير جان
    در هواي جبروتش طيراني نرسد