نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان فيض کاشاني
صوفي اندر خلوت از سر دم زند
مست
در
بازار مي گويد سخن
عاشق ار يکدم نيابد همدمي
با
در
و ديوار مي گويد سخن
گر زبانش يکنفس دم
در
کشد
با دلش دلدار ميگويد سخن
خاک و باد و آب و آتش را ببين
در
ثنا هر چار ميگويد سخن
محرمي گر (فيض) بايد
در
جهان
از خدا بسيار ميگويد سخن
هر کسي کاري که
در
وي ماهر است
بيشکي ز آن کار ميگويد سخن
چون نصيبي دارد از هر پيشه (فيض)
در
همه اطوار ميگويد سخن
ايمان من تو درمان من تو
يک فن عشقم
در
دم فنون کن
اين عاقلان را
در
عقل کامل
وين عاشقان را لايعقلون کن
در
اهتزاز درآور دل فسرده (فيض)
شراره اي بزن از نار شوق بر دل من
در
بيابان طلب بيسروپا مي گردد
که ترا ميطلبد اين دل آواره من
مرا
در
کارها مختار گردانيد و پس بگرفت
بدست اختيار خود عنان اختيار من
چه محنتها که از تعظيم ياران ميکشد جانم
چه بودي گر نبودي
در
نظرها اعتبار من
هم زبان از ثناي تو قاصر
هم خرد
در
سپاس تو حيران
در
دلم آنکه با تو پيوندم
بخدائي که از خودم برهان
نور مهر تو هست
در
دل (فيض)
از خودش تا بخويشتن برسان
در
همه ديدم بسي هيچ نديدم کسي
کرد روانم ملول ديدن اين نا کسان
آتشي از عشق
در
خود زن بسوزان خويش را
بايدت جانا اگر سوي خدا رهبر شدن
در
جهان افکنده اي غوغاي حسن
عاشقان را کرده اي شيداي سخن
در
هوا سرگشته دلها ذره سان
پيش خورشيد جهان آراي حسن
عشق خوبان
در
دلت جا داده اي
زان خيالت (فيض) شد مأواي حسن
تا به بيند صباي هر جائيش
خال
در
زير زلف شد پنهان
پريشانست
در
سوداي آن بس دل
دلم سهلست اگر زان زلف شد غمگين
بود دلها از آن آشفته و
در
تاب
تو خواه آشفته سازش خواه کن پرچين
شب يلداست خورشيدي
در
آن پنهان
ز هر چينش نمايد ماه با پروين
صفحه قبل
1
...
4637
4638
4639
4640
4641
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن