167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • صوفي اندر خلوت از سر دم زند
    مست در بازار مي گويد سخن
  • عاشق ار يکدم نيابد همدمي
    با در و ديوار مي گويد سخن
  • گر زبانش يکنفس دم در کشد
    با دلش دلدار ميگويد سخن
  • خاک و باد و آب و آتش را ببين
    در ثنا هر چار ميگويد سخن
  • محرمي گر (فيض) بايد در جهان
    از خدا بسيار ميگويد سخن
  • هر کسي کاري که در وي ماهر است
    بيشکي ز آن کار ميگويد سخن
  • چون نصيبي دارد از هر پيشه (فيض)
    در همه اطوار ميگويد سخن
  • ايمان من تو درمان من تو
    يک فن عشقم در دم فنون کن
  • اين عاقلان را در عقل کامل
    وين عاشقان را لايعقلون کن
  • در اهتزاز درآور دل فسرده (فيض)
    شراره اي بزن از نار شوق بر دل من
  • در بيابان طلب بيسروپا مي گردد
    که ترا ميطلبد اين دل آواره من
  • مرا در کارها مختار گردانيد و پس بگرفت
    بدست اختيار خود عنان اختيار من
  • چه محنتها که از تعظيم ياران ميکشد جانم
    چه بودي گر نبودي در نظرها اعتبار من
  • هم زبان از ثناي تو قاصر
    هم خرد در سپاس تو حيران
  • در دلم آنکه با تو پيوندم
    بخدائي که از خودم برهان
  • نور مهر تو هست در دل (فيض)
    از خودش تا بخويشتن برسان
  • در همه ديدم بسي هيچ نديدم کسي
    کرد روانم ملول ديدن اين نا کسان
  • آتشي از عشق در خود زن بسوزان خويش را
    بايدت جانا اگر سوي خدا رهبر شدن
  • در جهان افکنده اي غوغاي حسن
    عاشقان را کرده اي شيداي سخن
  • در هوا سرگشته دلها ذره سان
    پيش خورشيد جهان آراي حسن
  • عشق خوبان در دلت جا داده اي
    زان خيالت (فيض) شد مأواي حسن
  • تا به بيند صباي هر جائيش
    خال در زير زلف شد پنهان
  • پريشانست در سوداي آن بس دل
    دلم سهلست اگر زان زلف شد غمگين
  • بود دلها از آن آشفته و در تاب
    تو خواه آشفته سازش خواه کن پرچين
  • شب يلداست خورشيدي در آن پنهان
    ز هر چينش نمايد ماه با پروين