167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • رهزن هفتاد و دو ملت شدم
    زلف تو افتاد چو در چنگ من
  • در دو جهان چون تو نگنجي چسان
    جا تو گرفتي بدل تنگ من
  • چشم دل بگشا و بنگر سوي آيات خدا
    شرکها در پيروي ملت آبا ببين
  • سر معراج نبي خواهي که بيني آشکار
    صورت صوة علي در ليلة الاسري ببين
  • در غم تو بي سر و سامان شدم
    هم سر من باش و هم سامان من
  • خان و مانم گو برو در راه تو
    بس بود عشق تو خان و مان من
  • گنج مهر خود نهادي در دلم
    کردي آباد اين دل ويران من
  • (فيض) انواع جنان داري و پنهان داري
    سحر کردي تو در اين کار جنونست جنون
  • رشته جانرا بعشق خود ببند
    جان ما جز در غمت نالان مکن
  • چو آراميد جان در بزم وصلش
    ميسر شد ز لعلش مي مکيدن
  • چو در لباس مجاز آوري حقيقت را
    بکوش تا که نگفتن بود نه بنهفتن
  • هرکه ميخواهد که باشد در شمار عاقلان
    لب فرو بندد مگر وقتي که بايد دمزدن
  • گه سخن خالي کن دلهاي اندوه پر است
    گاه در دلهاست اندوه پشيماني فکن
  • تخم دانش بگير و آب عمل
    در زمين دلت زراعت کن
  • بردن غم ز دل خسته دلي در ميزان
    به ز سوم رمضانست بشعبان بردن
  • خواهي ار جان بسلامت ببري تن در ره
    خدمتش را ندهي تن نتوان جان بردن
  • الهي ز عصيان مرا پاک کن
    در اعمال شايسته چالاک کن
  • بگريان مرا در غم آخرت
    ازين درد آهم بر افلاک کن
  • بود (فيض) در بند خود تا به کي
    خدايا دلي از من آزاد کن
  • در ره دانش بفکر تا بتوان گام زن
    تا که بجنبد بجنب ورنه بجنبان بفن
  • چونکه گرفتي قرار در کنف لطف يار
    گويدت اي پيک من رو سوي دارالمحن
  • لطف پياپي ز يار مي نگذارد قرار
    در کف او اختيار جل و عز ذوالمنن
  • از مقام وصف لطفش گل حکايت مي کند
    در بيان شرح قهرش خار ميگويد سخن
  • کشف اسرار حقايق را بقدر فهم خود
    هر کسي در پرده اشعار مي گويد سخن
  • من که باشم تا زنم دم از ثناي کردگار
    در ثنايش احمد مختار مي گويد سخن