نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان فيض کاشاني
چه لذت يابد از عمر آنکه
در
سر
خيال سرو بالائي ندارد
چه حظ از زندگي دارد که
در
دل
جمال ماه سيمائي ندارد
تنش بيجان دلش خالي زمعني است
که
در
سر عشق زيبائي ندارد
برون بايد فکند آن سينه از دل
که
در
سر شور و غوغائي ندارد
هر که با علم و دانشست قرين
در
جهان نامدار ميباشد
از آن روي دل
در
خدا کرد (فيض)
که لاشي ء دنبال شي ء ميرود
چو بيخود شوي داني اين راز را
که
در
بيخودي دل بوي ميرود
عاشقان چاره دل دادن جان چون ديدند
جان نهاده بکف دل
در
جانانه زدند
در
ازل باده کشان عهد بمستي بستند
پاس پيمان ازل داشته پيمانه زدند
تا کي گذرد عمر کسي
در
غم هجران
فرخنده شبي کان سحري داشته باشد
در
بحر غم عشق غريق است دل (فيض)
اي کاش ز ساحل خبري داشته باشد
برانيم ز
در
خويشتن بخواري و زاري
حق وفا نگذاري خدا نخواسته باشد
سگان کوي درت را چو بشمري ز سر لطف
مرا
در
آن نشماري خدا نخواسته باشد
چو آرد
در
حديث آن لعل شيرين
شکرها از نمک دان مي فروشد
بده جان
در
رهش اي (فيض) کان يار
وصال خويش ارزان مي فروشد
در
ره او ز پاي خواهم ماند
رفته رفته ز دست خواهم شد
گر چه
در
عشق نيست گشتم (فيض)
باز از عشق مست خواهم شد
تا چند
در
فراق برم انتظار وصل
آن روز خود نيامد و اين شب نميرود
من
در
غم تو تو لاابالي
اني في داد و انت في واد
تا کي دل (فيض) اي ستمگر
در
بند غم تو و تو آزاد
تا بکي غم خورم که غم نخورم
در
غم غم نمي توانم بود
گفتم که (فيض)
در
عشق از خويش بيخبر شد
گفتا کسيست عاشق کز خود خبر ندارد
اي مسلمانان مرا عشق جواني پير کرد
پاي دل را کافري
در
زلف خود زنجير کرد
اي عزيزان با دل من نازنينان را چه کار
در
شمار چيستم تا بايدم تسخير کرد
ميشود گل رنگ رنگ از شرم اگر
در
چمن بهر تماشا ميرود
صفحه قبل
1
...
4620
4621
4622
4623
4624
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن