167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • در روي چه خورشيد تو ديدن نگذارند
    گرد سر شمع تو پريدن نگذارند
  • در دام تو افتاد دل (فيض) و مراو را
    زين سلسله تا حشر رهيدن نگذارند
  • غمي هست در دل که گفتن ندارد
    شنفتن ندارد نهفتن ندارد
  • حديث آن لب شيرين نيايدم بزبان
    حلاوت اينهمه در گفتگو نمي گنجد
  • سبو ز دست بنه ساقيا و خم برگير
    که قدر جرعه ما در سبو نمي گنجد
  • سبو چه باشد و يا خم گلوي ماست فراخ
    بيار بحر مگو در گلو نمي گنجد
  • چو (فيض) در تو فنا شد دگر چه ميخواهد
    چو جاي وصل نماند آرزو نمي گنجد
  • بهشت و خلد و نعيمش کي التفات افتد
    کسي که حسن رخ دوست در نظر دارد
  • فکنده سبحه ز دست در هواي مغبچکان
    بسومنات نشستيم تا دگر چه شود
  • در جان و دل چو آتش عشقش علم کشيد
    سلطان صبر رخت به ملک عدم کشيد
  • مهرش چو جاي کرد در اوراق خاطرم
    بر حرفهاي غير يکايک قلم کشيد
  • کارم از کار عشق سامان يافت
    در دم از درد عشق درمان شد
  • هر کجا بود خاطر جمعي
    در غم زلف تو پريشان شد
  • دل منزل دوست است در وي
    غيري تمکين نمي توان کرد
  • جان و دل و دين فداش کردم
    در عشق جز اين نمي توان کرد
  • جز در ره وصل دوستان (فيض)
    ترک دل و دين نمي توان کرد
  • بس عيب نهفته بود در عقل
    عشق آمد و جمله را هنر کرد
  • پشت فلک از غم تو خم شد
    يا ناله من در او اثر کرد
  • نه پيچم از بلاي دوست گردن
    که در عشق امتحان بسيار باشد
  • ميزنم بر شمع رويش خويش را پروانه وار
    تا بسوزم در جمالش لاي من الا شود
  • از غلاف مهر تيغ قهر چون بيرون کشي
    بهر سبقت در ميان عاشقان غوغا شود
  • در وجودش کي تواند کرد شک ديگر کسي
    آن دهان نيست هستت گر بحرفي وا شود
  • بي تعلق چون مسيحا زي تو در روي زمين
    تا فراز آسمان چارمينت جا شود
  • گر عنان اختيار خود نهي در دست او
    لقمه سازد ترا اين نفس و اژدرها شود
  • بي حسابي که ميکني يک يک
    در حساب و شمار خواهد بود