167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • در زمين دل نهال غم نشانيدم دگر
    بو که بعد از روزگاري خرمي بار آورد
  • گر به بيند منکر عشاق خورشيد رخش
    مو بمويش ذره ذره در دم اقرار آورد
  • يک نشانهاي وصالش ميرسد هردم بدل
    اين نشانها پاي دل در حلقه زنجير کرد
  • در آتش عشقت (فيض) ميسوزد و ميسازد
    تا جان برهت بازم پروانه چنين بايد
  • غم آمد مايه شادي در اين راه
    خوشا آندل که غمرا خانه باشد
  • مبادا غم دلي را جز دل من
    که جاي گنج در ويرانه باشد
  • عاشق حسن مجازي عقل را در عشق باخت
    حسن شد سوي حقيقت او چنين ديوانه ماند
  • زود از درم درآي که تابم دگر نماند
    مي در پياله کن که شرابم دگر نماند
  • آسودگي نماند دگر در سراي تن
    بيزار گشتم از خود و خوابم دگر نماند
  • ديريست درد ميکشم از عيش روزگار
    در جام خوشدلي مي نابم دگر نماند
  • در جست و جوي آب کرم برو بحر را
    گشتم بسي بسر که سرابم دگر نماند
  • چند اوقات شود صرف جهان فاني
    نه در انديشه آغاز و نه پايان گذرد
  • عقل خودبين افکند در دل ز فکرت عقدها
    عشق را نازم که دستش عقدها فک ميکند
  • افسدوهاست شه عشق که در قريه دل
    هر چه يابد همه را بيخود و مدهوش کند
  • هست درو بحرها موج زنان وين عجب
    بحر بود در صدف عشق چها ميدهد
  • نه هر دل عشق را در خورد باشد
    نه هر کس شيوه اين کار داند
  • در ره چون تو غمگساري اگر
    دل و جانم فدا شود چه شود
  • اين سبو بشکند در اين دريا
    بحر بي منتها شود چه شود
  • فکني ز آن لب شيرين شوري
    در نهاد شکرستان چه شود
  • در باغ جمالت گل و ريحان فراوان
    يک مردم چشمي بچريدن نگذارند
  • در آرزوي آب حيات از لب لعلت
    لب تشنه بمرديم و مکيدن نگذارند
  • عشاق جگر سوخته داغ غمت را
    در حسن و جمالت نگريدن نگذارند
  • پرواز کند طاير جان سوي جنابت
    در آرزوي وصل و رسيدن نگذارند
  • بيهوده پر و بال معارف چه گشائيم
    در ساحت عز تو پريدن نگذراند
  • تو در نظر و (فيض) ز ديدار تو محروم
    غرق مي وصليم و چشيدن نگذارند