167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • اشکار خشک آرند با وصف بت نگارند
    چون (فيض) در حقيقت کس شعر تر نبندد
  • حق در دل آن کند تجلي
    کاين آينه از سوي زدايد
  • چشم سرو سر گشوده دارم
    تا او ز کدام در درآيد
  • آن پاي که در رهت نپويد
    سر که رود و بر که آيد
  • آندل که درو محبتت نيست
    در سينه چو نغمه مي سرايد
  • آن گوش که نام تو شنيده
    چون حرف دگر در آن درآيد
  • طوفان محيط عشق با دل چه تواند کرد
    اين قطره خون در سر درياي دگر دارد
  • گويند که عنقائيست در قاف جهان پنهان
    قاف دل عشاقت عنقاي دگر دارد
  • هر دل که درو تازد اغيار بپردازد
    در عرصه دلها عشق يغماي دگر دارد
  • بگريه رفت ز خود (فيض) و طفل اشگش را
    حساب دان همه در يتيم مي داند
  • شود شود نفسي ديده دلم در عرش
    بناز بالش برد اليقين غنوده شود
  • جمال شاهد غيبي بچشم حق بينان
    عيان در آينه طلعتت نموده شود
  • گهي هلال و گهي بدر در سر زلفت
    نمايد ار بنسيمي زهم گشوده شود
  • مهر معشوق و آتش عشق
    در سينه (فيض) تا ابد باد
  • تا بشکند دلم شکند زلف دم بدم
    در دل جراحت از شکنش تازه مي شود
  • يکبار هر که در رخ خوبش نظر فکند
    يابد دلش روان و تنش تازه مي شود
  • خوش آن کو در بلا ثابت قدم ماند
    بجان و دل بعهد او وفا کرد
  • اين طايفه نورند و حياتند و وجودند
    با هر که نشستند چو جان در تن اويند
  • افتاده اند در سفر ظلمت فراق
    شادند از آنکه لذت دنيا چشيده اند
  • دنيا نميخواهم مگر باشد تنم را ماحضر
    تن مرکبستم در سفر عقل اين تقاضا مي کند
  • عشق استفاده از قلم و لوح حق کند
    در مکتب خدا رخ خوبان سبق کند
  • هر کس که از حرارت عشقش عرق نريخت
    در ورطه کشاکش دنيا عرق کند
  • در دفتر سيه نبود نور عشق (فيض)
    با مولوي بگوي که ترک ورق کند
  • آتش مهر زر و زيور چو در دلها گرفت
    زمهرير مرگ آمد حوش دلها سرد شد
  • جان روشن آن بود کاينه جانان بود
    عمر معمور آنکه در راه خدا پيموده شد