167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • اي بهر مفخرت که در گيتي است
    کرده فرزانگان تو را تسليم
  • زآتش کارزار و آب حسام
    کيسه چون در شود به آتش و سيم
  • کس تو را در ميان آتش و آب
    باز نشناسد از خليل و کليم
  • گوهري بود در هنر که ازو
    فخر مي کرد گوهر آدم
  • بر سخن بود نيک چيره سوار
    در هنر بود بس بلند علم
  • که کند پيش باز در که گشاد
    گره و بند مشکل و مبهم
  • اين چنين روز مر حريفان را
    پاي بايد کشيد در دامن
  • دعوي ده کند که در خانش
    به خداي ار علف بود يک من
  • سزد که نام من اي نامدار ثبت کني؟
    به کلک غفلت در متن دفتر نسيان
  • دوستان را خيز و دستاني سراي
    اي به خوبي در زمانه داستان
  • راز در گرمي سخن زنهار
    تا نجوشد ز لفظ تو بيرون
  • در کوره اي ز آتش غم يافته ست
    نرم آهن است گويي پولاد من
  • بنشاد روزگار و اندر نشاند
    در عاج سفته و سفته شمشاد من
  • از شخص جانفزاي تو در شخص ملک جان
    باد آفرين ايزد بر شخص و جان تو
  • تا بوستان بود گل دولت شکفته باد
    از روي دوستان تو در بوستان تو
  • آسوده جهانداري در سايه عيش خوش
    پوشيده شهنشاهي از ملک و شعار نو
  • در باغ شرف رسته از ملک تو شاخ نو
    چيده کف اقبالت از نصرت بار نو
  • در کوه پيش کبکان خواندم ثناي تو
    کبکان شدند بسته به دام بلاي تو
  • چو شانه شد جگرم شاخ شاخ ز انده آن
    که موي ديدم شاخ سپيد در شانه
  • درست و راست چو ديوانگان بر آن گويم
    که در تو گيرم ازين روزگار ديوانه
  • گويند که نيکبخت و بدبخت
    هست از همه چيز در فسانه
  • يک جاي دو خشت پخته بيني
    پخته به تنور در ميانه
  • اين بر شرف مناره افتد
    وآن در بن چاه آب خانه
  • ببست کفر و ضلال و مخالفي را در
    گشاد سنت و اسلام و ايمني را راه
  • ز حمله تو بلرزد به آب در ماهي
    ز صولت تو به رزم اندرون بترسد ماه