167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • رازها داشتم نهان چون جان
    که خرد گفته بود در دل باش
  • ازين اندک هنر خاطر همي اميد بگسستم
    چو در مدح تو پيوستم هنر ديدم فراوانش
  • شاه باشد در آن ثواب شريک
    و هو عندالاله ليس يضيع
  • اي صنم ماهروي در ده روشن رحيق
    چون لب معشوق لعل چون دل عاشق رقيق
  • گر نشاطي که در تن آمده بود
    به جواني نشد به پيري پاک
  • مژده مرگ پيري آرد و بس
    گر کند در جهان پيري خاک
  • از من و تو همي بخواهد ماند
    به جهان در دو جاي خالي و خشک
  • بي مر با بخت در آويختيم
    با فلک سفله بسي سر زديم
  • پر پنبه و آرد شد در و بام
    من گرسنه و برهنه چونم
  • به دل خونم آري به جان در گزندم
    به رخ زردم آري به تن ناتوانم
  • همه شاخ خشکست در مرغزارم
    همه نجم نحس است بر آسمانم
  • با ريش چنين که من برآرم
    سخت از در ريش خنده باشم
  • بدو گفتم ار چاره آن کني
    که اين لت شود تا در انبان کنم
  • مرا گفت اگر زآنکه موسي شوم
    عصاي تو در دست ثعبان کنم
  • ملکا بنشين بر تخت به کام
    مي مشکين خور در زرين جام
  • وآنکه از شاهان جز چاکر توست
    در همه عصر کدام است کدام
  • تا بود تخت تو بر تخت نشين
    تا بود ملک تو در ملک خرام
  • در ره همي نيابم تا يک ره
    بر صد هزار حيله دهد بارم
  • هر چه خواهي بکن که در همه عمر
    نيست جز مدح و شکر تو کارم
  • ليکن اينجا موانعي است مرا
    که در آن هست عذر من معلوم
  • آنکه چون خلق او نداند بود
    در بهاران به باغ بوي نسيم
  • اي کريمي که در کرم چون تو
    مادر مکرمت نزاده کريم
  • هيکلي زير ران کشيدم باز
    در تک و پوي چون عذاب اليم
  • هفت سياره در سفر کشدم
    ناشده هفته اي به خانه مقيم
  • هم برون آرمش ز آهن و سنگ
    عرضم ار در شود به تاب عظيم