167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • در نوردد زمين همي بتگي
    اينت محکم پيي و سخت رگي
  • باز چون نعره بر سوار زند
    خاک در چشم روزگار کند
  • دل او در هواي من گردد
    همه گرد رضاي من گردد
  • خرم و شادمان همي باشد
    سيم و زر در جهان همي پاشد
  • هر سخن کو بگويد از هر در
    چون گهر بايدش نشاند به زر
  • چون ز مي دلش مست و خرم شد
    جد و هزلش تمام در هم شد
  • رسم مجلس چو او نداند کس
    در لطافت بدو نماند کس
  • شاه را طبع در نشاط آرد
    مي که با او خورند بگوارد
  • خواهد از شاه تا قمار کند
    ببرد سيم و در کنار کند
  • ماهو آن سيد ستوده خصال
    باشد آهسته طبع در همه حال
  • در همه کارها کند انجاح
    نبود مثل او به هزل و مزاح
  • دلش ار گه گهي گران گردد
    در سر او هميشه آن گردد
  • آرد گيلانش از براش بود
    در همه يک دو مشت ماش بود
  • در طرب همچو گل همي خندد
    هر چه او گفت شاه بپسندد
  • گر چه او را به سالها زين پيش
    هوسي کرده بود در سر خويش
  • تندرستي چو در دهان دارد
    شه بر او اعتماد جان دارد
  • در همه حال آشکار و نهان
    علم ابدان شناسد و اديان
  • امر و نهي از امارتش خيزد
    زر و در از عبارتش ريزد
  • در همه حال سيم دارد دوست
    قلتباني از آتش عادت و خوست
  • آنکه در حکم او بود شب و روز
    برفشاند به روي گنبد گوز
  • شاه خلعت دهدش در پوشد
    چون برون شد ز کوشک بفروشد
  • چون نشست و قمار در پيوست
    از بغل که بريده بادش دست
  • شوله برداشته دوان چون سگ
    از پس او مجاهران در تگ
  • هر چه از جود شه به کف کند او
    در خرابات ها تلف کند او
  • در سرود حزين که بردارد
    لب و دندان او شکر بارد