167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • نشنود گوش هيچ مدح نيوش
    در جهان هيچ گوش مدح سراي
  • از در همه کنار تهي کردي
    تا خوشه را به دانه بياکندي
  • گويم ببين همي که غني گردي
    بپذير پند اگر ز در پندي
  • بر خلق به جود مال پاشي
    در دهر به فضل عدل کاري
  • در خوبي اگر دعوي ميري بکني تو
    يک لشکرت از خوبان زير علمستي
  • ور نيستي اندوه و فراق تو برين دل
    در عيش مرا شادي و راحت چه کمستي
  • گر نيستي از بهر وجود شرف او
    در جمله وجود همه گيتي عدمستي
  • يک روستمش خوانم در حمله که گويي
    با تاج قبادستي و با تخت جمستي
  • در کل جهان نيستي انصاف پديدار
    گر راي رزينش نه جهان را حکمستي
  • اين همه هست و هم روا دارم
    که مرا در بلا همي داري
  • گر چه در انده و غم و محنت
    خسته و بسته و دل آزاري
  • گر وهم تو بر خاطر ابدال گذشتي
    در علم ابد چنگ زدي همت ابدال
  • ور قوت عدل تو بصلصال رسيدي
    بي روح بجنبيدي در ساعت صلصال
  • کسوت اين ز ديبه روم است
    زيور آن ز در شهوارست
  • تا هوا در بخار پنهان گشت
    راز پنهان سبزه پيدا شد
  • موج زد کفت و نماند همي
    مکرمت چون به خشک در ماهي
  • مال شد در جهان چو منهزمي
    تا بر او يافت جود تو ظفري
  • تا ز دل نعره زد سياست تو
    فتنه را هيچ هوش در تن نيست
  • دست اقبال تو به خير همي
    در دهان قضا دهانه کند
  • غور ايام در نيابد چرخ
    گر جز از راي تو کمانه کند
  • تازه در خسروي به حل و به عقد
    صد طريق ستوده بنهادي
  • حيله گوش و گردن مدحت
    زر بي عدو در مکنون باد
  • گويي که هست مادح سلطان زرفشان
    گل در ميان باغ و زر اندر ميان گل
  • گل مدح شاه خواند و پر در همي کند
    اين ابر درفشان به سحرگه دهان گل
  • دانم يقين که او را در دل گمان نماند
    کاندر جهان گمانش عين اليقين شدست