167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • ولايتي که بدو داد خسرو عالم
    هزار راي فزون بود در نواحي آن
  • بدان سپاه و بدان خواسته فريفته شد
    بگشت در سر بي هوش و مغز او عصيان
  • نه از ستادن ياد آمدش که در سنور
    چه ره گرفت چو اصرار کرد بر طغيان
  • ز نور و ساده نه محکمترست فرهنده
    کزين دو جاي حصين تر نبود در کيهان
  • بگويم اکنون زان جمله مختصر لختي
    که نيست قادر انديشه در تمامي آن
  • ز بهر جنگ ملک مرکبان چوبين ساخت
    نهنگ وار در افکندشان به آب روان
  • نشسته در شکم هر يکي دويست سوار
    به زير ايشان آن مرکبان بر آب سنان
  • در آب غرق عمر با سپاه چون فرعون
    ملک مظفر گشته چو موسي عمران
  • در دو حدش دو روي او صيقل
    زده الماس و يافته مرجان
  • سي چهل تن ز خويش و از پيوند
    بسته در راحت تو جان و روان
  • همه خواهان ملک و دولت تو
    در سعادت ز ايزد سبحان
  • جرم من گرچه سخت دشوارست
    در ره رحمت تو صد چندان
  • تا بود بر سپهر هفت اختر
    تا بود در جهان چهار ارکان
  • شاها تو سليماني و در دولت و ملکت
    هر مرکب شبديز تو چون تخت سليمان
  • هر جاي که نام تو رسد در همه گيتي
    گر چند، خرابست شود يکسره عمران
  • اين بنده چو در مجلس مدح تو سرايم
    گر سحر شود بر شعرا گردد تاوان
  • سحرست خداوندا در مدح تو شعرم
    زيرا که همي عالم ازو گردد حيران
  • آن کن که بود در همه سال سوي تو
    خلعت پس يکديگر چون قطره باران
  • چون ملک نوش کرد شربت را
    يافت در طبع پاک او تسکين
  • در مدار فلک نيفتادي
    روز و شب را تفاوت و نقصان
  • گر زر و سيم را نکردي چرخ
    در دل خاک و طبع سنگ نهان
  • در کف تو چو خوش بخندد جام
    زار بر خويشتن بگريد کان
  • جودت آن ميزبان که در گيتي
    کرد امل هاي خلق را مهمان
  • خلق و خلق تو در همه معني
    راست چون دين و پاک چون ايمان
  • هست بهرام با عدوت به چنگ
    در کفش زان بود کشيده سنان