167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • از رفته اثرها کند او در دل آگه
    وز مانده خبرها دهد او جان را پيغام
  • ندانم در آن گرد تاريک رنگ
    که ياران کدامند و خصمان کدام
  • شب و روز در راندن و تاختن
    خور و خواب گشتست بر من حرام
  • کفايت شود چيره و کامگار
    چو در دست او خوش بخنديد جام
  • نه در کديه همي کوبم
    نه دم عشوه اي همي دارم
  • در چنين رنج ها به حق خداي
    که به جان مرگ را خريدارم
  • از ضعيفي چنان شدم که ز تن
    در دل من ببيني اسرارم
  • که به هر قلعه اي و زنداني
    در دو گز بيش نيست رفتارم
  • ور دل من شدست بحر غمان
    من چگونه ز ديده در شمرم
  • در نيابم خطا چو بي خردم
    ره نبينم همي چو بي بصرم
  • به نام فرخ او خطبه کرد در همه هند
    نهاد بر سر اقبالش از شرف ديهيم
  • منجمان همه گفتند کاين دليل کند
    به حکم زيج بتاني که هست در تقويم
  • به سال پنجه ازين پيش گفت بوريحان
    در آن کتاب که کردست نام او تفهيم
  • به باغهاش نرويد مگر که اغچه زر
    به روز ابر نبارد مگر که در يتيم
  • آنکه در دست وي ز حشمت وي
    بسته گويد سخن زبان قلم
  • مشک خون بوده در دوات کند
    تا همه خون خورد سنان قلم
  • به يقين در جهان يقين دلت
    کس نداند مگر کمان قلم
  • همت من ز بهر مدحت تست
    تا گه مرگ در ضمان قلم
  • تا کي دل خسته در گمان بندم
    جرمي که کنم به اين و آن بندم
  • ممکن نشود که بوستان گردد
    گر آب در اصل خاکدان بندم
  • اين سستي بخت پير هر ساعت
    در قوت خاطر جوان بندم
  • وز عجز دو گوش تا سپيده دم
    در نعره و بانگ پاسبان بندم
  • هرگز نبرد هواي مقصودم
    هر تير يقين که در گمان بندم
  • چون ابر ز ديده بر دو رخ بارم
    باران بهار در خزان بندم
  • در طعن چو نيزه ام که پيوسته
    چون نيزه ميان به رايگان بندم