167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • هميشه بادي در ملک کامگاري و ناز
    ز دولت تو چنين فتح هر مهي صد بار
  • بر تو بر تن وضيع و شريف
    مهر تو در دل اناث و ذکور
  • تازش او به حرص چون صرصر
    گردش او به طبع چون در دور
  • تگ او اگر کند عجب نبود
    وهم را در صميم دل محصور
  • همگان را به ناز پرورده
    دايه رنج در ستور و خدور
  • چو تو معشوقه و چو تو دلبر
    نبود خلق را به عالم در
  • ببرد عشق عقل و عشق تو باز
    عقل بفزايدم همي در سر
  • به تو صحبت کنند در ديوان
    وز تو گويند بر سر منبر
  • روز و شب در تو حاصلست که ديد
    روز و شب را گرفته اندر بر
  • به دو ديده حديث تو شنوم
    که مرا همچو ديده در خور
  • اندرين وقت چون سفر کردي
    در چنين وقت کم کنند سفر
  • اي خاک عبير گرد بر صحرا
    وي ابر گلاب کرد در فرغر
  • فرزانه علي که در همه گيتي
    يک مرد چنان نژاد از مادر
  • در چشم کمال عقل او ديده
    بر گردن ملک راي او زيور
  • تيغ تو بود به حمله در دستت
    همگونه شکل و برگ نيلوفر
  • از راه بخاست نعره و شيهه
    چونان که در ابر قيرگون تندر
  • بر که بچکيد زهره تنين
    در بيشه بکاست جان شير نر
  • گويي نگرم همي در آن ساعت
    کآواز ظفر بخيزد از لشکر
  • چونانکه ز بس فصاحت و معني
    در صنعت آن فرو چکانم زر
  • چون موي شده تن من از زاري
    چون نامه شده ز غم دلم در بر
  • نه طبع معين من گه انشا
    نه دستم در بياض ياريگر
  • جان بردن عدو را بسته ميان به جان
    در پيش شهريار جهاندار کامگار
  • در گرد چتر و رايت تو کرده تعبيه
    شيران بي نهايت و پيلان بي شمار
  • در هند بشکفاند آن تيغ برق زخم
    هنگام کارزار به دي ماه لاله زار
  • سلطان ابولملوک ملک ارسلان که ملک
    ذات عزيز او را پرورد در کنار