167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • به مصاف اندرون به وقت نبرد
    در سر سرکشان کشد معجر
  • به گه جنگ در ميان مصاف
    چون برد حمله شاه را بنگر
  • آفرين گوي ملک تو شده اند
    به گه حمله در مصاف اندر
  • بنده گر در سفر به خدمت نيست
    به نپرداخت از دعا به حضر
  • برو اي شه که يار تست خداي
    در همه کارت اوست ياريگر
  • بگشايي به دوستاران بر
    چون بيايي به لهو و شادي در
  • نثار مجلست آورد ابر و باد روان
    يکي ز دريا در و يکي ز کوه عبير
  • صداي کوسش رعدي فکنده در هر کوه
    سرشک تيغش سيلي گشاده از هر غار
  • خزانه ها را در هند بازگشت بدوست
    چو بازگشت همه رودها به دريا بار
  • تو دستبردي در بوم هند بنمودي
    که گشت عمده امثال و مايه اشعار
  • به مرزها در دلهاي زاجران همه تخم
    به شاخ ها بر سرهاي بت پرستان بار
  • چنانکه جستي از بخت و داشتي در دل
    برآمدت همه مقصود و راست شد همه کار
  • بر در امر او به روز و به شب
    بسته دارد فلک چو کوه کمر
  • در صف کين او ز چپ و ز راست
    کند باشد درخش را خنجر
  • در برکه ز حرص افسر او
    همچو لاله ست چهره گوهر
  • در دل کان ز بيم بخشش او
    چون زريرست باز گونه زر
  • اي جهان از کمال تو پيدا
    وي فلک در خصال تو مضمر
  • از پي سازهاي تاج تو را
    قطره در مي شود به بحر اندر
  • در طريق مضيق عمر و فنا
    برفکنده بلا نفر به نفر
  • در خوي و خون شده زران و کفت
    باره نصرت و عنان و ظفر
  • وان همه صاعقه به يک ذره
    در دل بأس تو نکرده اثر
  • در بپاشيد بخت نيک چو ابر
    زرد پراکند نجم سعد چو خور
  • آفرينش مزاج کرد بدل
    زود از آن مژده در جهان يکسر
  • بهر آتشکده که در گيتي است
    راست چون يخ فسرده شد اخگر
  • ملک در جمله آن مراد بيافت
    که همي بودش از فلک برتر