167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • گشتي مانند ابر بر سرکه هاي تند
    رفتي مانند باد در دل شبهاي تار
  • با همه عالم جواد وز همه گيتي فزون
    در همه ميدان تمام بر همه دانش سوار
  • دانم پوشيده نيست بر دل بيدار تو
    که من چه بينم همه در فزع اين حصار
  • رنجه و تافته به رسم وداع
    اندر آمد چو سرو و ماه از در
  • بر ندارد سخاي کفش را
    بحر پر در و کان پر گوهر
  • از قضا پيش من نهاد رهي
    که در او وهم کور گردد و کر
  • مدح هاي تو حرز جان و تنم
    در بيابان و بيشه و کردر
  • والله ار در جهان چو من يابي
    هيچ مداح و بنده و چاکر
  • چه باشي ايمن ازين خفته در نخيز که هست
    ستنبه شيري نعمت شکار عمر شکر
  • بهايميم وخوشيم ني اين و نه آن
    که در بهايم حزم است و درو حوش حذر
  • اگر ز آهن و فولاد تفته حصن کني
    چو حال آيد دست اجل بکوبد در
  • دري که بر تو گشايد در هوا مگشاي
    رهي که با تو نمايد ره هوس مسپر
  • دريغ روي تو از فرو نور چون خورشيد
    دريغ قدر تو در برزو زيب چون عرعر
  • پس از وفات تو بازار نوحه گر دارد
    چو در حيات تو بازار داشت خنياگر
  • پس از وفات تو از کاشکي چه خيزدمان
    که در حيات تو سودي نبودمان ز مگر
  • چو شب سياه شود نور روز در تابش
    چو خاک خشک شود آب بحر بي معبر
  • تو کشيده سپه به نار آيين
    ماکوه از تو در گريز و حذر
  • هر يکي در ميانه دو ستون
    اژدهايي فرو فکنده ز سر
  • تا ببيند گزيده پنجه پيل
    همه هامون نورد و دريا در
  • به همه وقت ها ازين اجناس
    هر کس آرد بضاعتي در خور
  • جاي تو در گذارد از اقران
    جاه تو برفرازد از محور
  • در همه بوم هند هيبت شاه
    لرزه افکنده بر جبال و قفار
  • وان تف تابدار در کوشش
    نصرت و فتح را گرفته عيار
  • در پس اين به چند روز کنند
    تيغ او کوه و دشت را گلزار
  • باز در حمله گرز مسعودي
    بر کشد سر به زخم همچون مار