167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • شادمان شد همه شب و همه روز
    شعرها مي سرايد از هر در
  • درآمد از در حجره به صد هزار کشي
    فرو نشست به پيشم چو صد هزار نگار
  • در آن ميان که همي بوسه دادمش بر لب
    هزار بار غلط کردم از ميانه شمار
  • به مجلس اندر رويش بلند خورشيدست
    به معرکه در تيرش ستاره سيار
  • از آنچه پار تو کردي شها هزار يکي
    نکرد رستم دستان زال در پيکار
  • قلم کردار دست و پايش و گوش
    چو نامه در نوردد کوه و کردر
  • کمال او عروس آيين در آويخت
    ز گوش و گردن ايام زيور
  • ثنا را تيز باشد روز بازار
    که باشد چون تو در عالم ثناخر
  • به حسن شعر من بر رادي تو
    شگفتي بين که چون افتاد در خور
  • نه دست آنکه در پايي زنم دست
    نه روي آنکه بينم روي معبر
  • به جان و تن همي کوشيد خواهم
    ز بهر در درين درياي منکر
  • همي در پيش برخواهم گرفتن
    رهي با سهم دوزخ هول محشر
  • چو کشتي از شکم در پنج دريا
    برون آيم به پشت خنگ زين ور
  • همي چون از رضاي شافي تو
    در اين مدت نصيبم هست کمتر
  • مرا در هيچ بزم و هيچ مجلس
    مرا بر هيچ درج و هيچ دفتر
  • او آفتاب و همچو مطر اشکش و مرا
    در آفتاب نادره آمد همي مطر
  • بدرود کردم او را وز وي جدا شدم
    در پيش برگرفتم راهي پر از عبر
  • در بيشه اي فتادم کاندر زمين او
    ماليده خون جانوران و بريده سر
  • زان آمدم شگفت که از بس بلا و شور
    در وي چگونه يارد رستن همي شجر
  • آتش نهاد و خيره بود در ميان آب
    خورشيد رنگ و تيره از او جان جانور
  • خورشيد رنگ و فعل شهابست بهر آنک
    در مرغزار چون فلک او را بود ممر
  • منصوربن سعيد بن احمد که در جهان
    چون فضل نامور شد و چون جود مشتهر
  • ور آفتاب بودي چون مهر او به فعل
    جز جانور نبودي در سنگ ها گهر
  • به دست اندرون بي روان نوان
    ز من در غم عشق نالنده تر
  • دلم همچو زهره است در احتراق
    تنم همچو خورشيد اندر سفر