167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • ديدند جنگ ديده دليران تو را به جنگ
    در آهنين لباس چو روئين سفنديار
  • ناگه به صحن ميدان در تاختي چو باد
    تا مغزهاي شيران بشکافتي چو نار
  • در جمله بي گزند به توفيق ايزدي
    گشتي بر آنچه کام دلت بود کامگار
  • ايزد چو وقف کرد کند آنچه واجبست
    تو روزگار خرم در خرمي گذار
  • گه در خزان چنان که درافگند برکشد
    از گردن بتان چمن خلعت بهار
  • در صفحه صفحه زر نهد اطراف بوستان
    تا تخته تخته سيم کند روي جويبار
  • گه در بهار باز کشد بر زمين بساط
    از لعل پود بوقلمون هاي سبز تار
  • نگه کن در ترنجستان بارآورده تا بيني
    هزاران لعبت زرين تن اندر زمردين معجر
  • عميد مملکت بونصر اصل نصرت دنيا
    که گر نصرت شود افسر شود نامش در و گوهر
  • بهار دولت او را شکفته از سعادت گل
    سراي خدمت او را گشاده از بزرگي در
  • اجل دامن کشان آيد گريبان امل در کف
    قضا نعره زنان خيزد مخاريق بلا بر سر
  • هيوني تند خارا شخص آهن ساق سندان سم
    عقابي تيز کوه انجام هامون کوب دريا در
  • گهي وسواس بيکاري به فرقش مي زند ميتين
    گهي تيمار بيداري به چشمش در خلد نشتر
  • در ميان سخن مرا گفتي
    نيست امسال کار تو چون پار
  • مادحي ام چنان که او داند
    گفته در مدح او بسي اشعار
  • گر چه در شعر تيز ديدار است
    از من افزون نباشدش ديدار
  • در زمانه ز گفت هاي منست
    شعر هامون نورد و کوه گذار
  • در خدمت ملوک سپرده تن عزيز
    استاده پيش شغل جهاندار چو سپر
  • اي باغ جود از تو سراسر فروخته
    بر تو زمانه باد بقا را گشاده در
  • دريا اگر چه در يتيم اندرو بود
    با کف تو حقيرترست از يکي شمر
  • آزادگي بگشت به گرد جهان بسي
    آخر در اصل دولت تو گشت مستقر
  • آن لؤلؤ خوشاب سخن ها و کفش بحر
    در بحر عجب نه که بود لؤلؤ شهوار
  • اي ديده سنان تو بسي سينه و ديده
    در عقد کمند تو سر شير به مسمار
  • ديوانت سپهريست پر از اختر ليکن
    تو بدر و در و ثابت استاره و سيار
  • تا دهر گهي پير و گهي تازه جوانست
    پيري و جوانيش به آذر در و آذار