167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • طبع در گرد وهم تو نرسد
    گر همه بر قضا سوار شود
  • در فراق تو هر زمان تن من
    از بس انديشه بي قرار شود
  • چند باشم در انتظار و هوس
    که مگر بخت سازگار شود
  • اين بتر باشدم که راحت عمر
    در سر رنج انتظار شود
  • نبود پاي او ز در و گهر
    چونش بر دست او گذر باشد
  • اي بزرگي که هيچ ممکن نيست
    که چو تو در جهان دگر باشد
  • تا ببارد چو ابر در کف تو
    شاخ جودت که پرگهر باشد
  • آتشي گشت کين تو نه عجب
    اگر ازو خلق در حذر باشد
  • اگر خلندم در ديده نيست هيچ شگفت
    که تيره شب را بر فرق قوس پيکانند
  • زمانه بد هر جا که فتنه اي باشد
    چو نو عروسش در چشم من بيارايد
  • ز سستي مرا آن پديد آمده ست
    درين مه که هرگز در آن مه نبود
  • در آن جا هم افکند گردون دون
    که از ژرفي آن چاه را ته نبود
  • بسا شب که در حبس بر من گذشت
    که بيناي آن شب جز اکمه نبود
  • که او آب و باد مرا در جهان
    همه ساله جز خاک و جز که نبود
  • وان آتش سوزنده مرا گشت که دوزخ
    در خواب بديدم به دو چشمم شرر آمد
  • بس زود برآمد ز فلک کوکب سعدم
    چه سود که در وقت فرو شد چو برآمد
  • زان ديده چون نرگس چون ديده نرگس
    در ديده تاريک پر آبم سهر آمد
  • در جهان بر هر جهانگيري ز تو
    هر مثالي لشکري جرار باد
  • دست و بازوي تو را در کارزار
    فر و زور حيدر کرار باد
  • بر فرق بدسگال تو گردد عبير خاک
    در کام نيک خواه تو حنظل شکر شود
  • در پيش چشم دولت تو تيغ هاي تو
    آيينه هاي نصرت و فتح و ظفر شود
  • چون خنجر زدوده شود کاردين و ملک
    چون خنجر تو در کف تو کارگر شود
  • شير و گوزن ساخته در بزم تو به هم
    وين تا کسي نبيند کي معتبر شود
  • شهي که زنده شد از دولتش هزار هنر
    که در جلالت و دولت هزار سال زياد
  • چه روز بود که در بوته سياست او
    عيار ملک بپالود خنجر پولاد