167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • در مدحت سودست و زيانست به مالت
    سودت همه سودت و زيانت نه زيانست
  • در بندم و اين بند ز پايم که گشايد
    تا چرخ فلک بند مرا بسته ميانست
  • در ذات من امروز همي هيچ ندانند
    که انواع سخن را چه بيان و چه بناست
  • از جمله خداوندا در وهم نيايد
    که احوال من بد روز اينجا به چه سانست
  • از همه کارها که در گيتي است
    هيچ کس را چو تو هدايت نيست
  • زندگان را سر نيروي چو اوداج آمد
    ظلم افتد که مگر مهر تو در اوداج است
  • اهتزاز از امل جود تو آرد در طبع
    آنکه اندر رحم کون هنوز امشاجست
  • تا به مدح تو گشاده دهنم طوطي وار
    چشم در روي نکويي که مگر دراجست
  • مي خوشخواره خوشبوي همي خور در باغ
    قمري و بلبل عواد خوش و صناجست
  • موسم راوي در کعبه اقبال تو باد
    که ره خلق بدو همچو ره حجاجست
  • لرزان تر و نحيف تر از من
    در باغ شاخ و برگ سمن نيست
  • چون طبع و خلق او گل و سوسن
    در هيچ باغ و هيچ چمن نيست
  • اي عزيزي که در همه احوال
    جان من دوستيت خوار نداشت
  • هيچ ميدان فضل و مرکب عقل
    در کفايت چو تو سوار نداشت
  • باره عمر تو بجست ايراک
    چون که در تک شد او قرار نداشت
  • هيچ روزي به شب نشد که مرا
    نامه تو در انتظار نداشت
  • دل بدان خوش کنم که هيچ کسي
    در جهان عمر پايدار نداشت
  • ماهي ار شست نگسلد در آب
    بسته او را به خشکي آرد شست
  • هر که با جان نايستاد به رزم
    دان که در پيشگه به حق ننشست
  • وصال آن بت صورت همي نبست مرا
    بدان زمان که مرا تنگ در کنار گرفت
  • گهي چو شير همي در ميان بيشه بخاست
    گهي چو تنين هنجار ژرف غار گرفت
  • چو شب ز روي هوا در نوشت چادر زرد
    فلک زمين را اندر سيه ازار گرفت
  • ز بس که خوردم در شب شراب پنداري
    ز خواب روز دو چشمم همي خمار گرفت
  • سرميدان شدن با کار حيدر
    به رونق زان سخن در ذوالفقار است
  • قسمت چنان که بايد کردست در ازل
    و انديشه را بر آنچه نهادست کار نيست