167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • دلش بر حرص اغراء عداوت
    سرش در عشق شور و کارزار است
  • قياس لشکرت نتوان گرفتن
    که يک مرد تو در مردي هزار است
  • مرادت را ز ملک دهر هر چيز
    که تو خواهي نهاده در کنار است
  • به هر لفظي که گويد در دهانش
    ز سهم تيغ تو واي است و آه است
  • نه چون بنده به گيتي مادحي است
    نه چون تو در زمانه پادشاه است
  • به خدمت بخت هم زانو نشستت
    به حرمت فتح در پيش ايستادت
  • اين چنين رنج کز زمانه مراست
    هيچ داني که در زمانه کراست
  • هر چه در علم و فضل من بفزود
    همچنانم ز جاه و مال بکاست
  • خواجه بونصر پارسي که چو مهر
    به همه فضل در جهان علم است
  • در جهانش به مکرمت دست است
    بر سپهرش ز مرتبت قدم است
  • نامه اي نيست در کمال و دها
    که بر او نام او نه عنوانست
  • در هنر حله اي نپوشد خلق
    که بر خلق او نه خلقانست
  • سر چو بر کلک خط او بنهاد
    هر چه در دهر جن و انسانست
  • در صفت هاي عقل تو خاطر
    عاجز و ناتوان و حيرانست
  • دل تو با صفاوت عقل است
    تن تو در لطافت جانست
  • در خراسان چو من کجا يابي
    که به هر فضل فخر کيهانست
  • گر ازين نوع در سرم گشته است
    نزد من ديو به زيزدانست
  • راست گويي دو ديده بيدار
    در دو چشم آتشين دو پيکانست
  • ديد در باب من عنايت تو
    زان همه کارها به سامانست
  • تا در افلاک هفت سياره است
    تا به گيتي چهار ارکانست
  • خطاست گويي در نيستي سخا کردن
    ملامت تو چه سودم کند چو طبع سخاست
  • وانکس که نه چون مورد وفادار تو باشد
    مانند دل لاله دلش در خفقانست
  • اميد جهان زنده و دلشاد بماند
    تا دولت تو در بر انصاف روانست
  • طبع تو زمانست و زمينست هميشه
    در نفع زمينست و به تأثير زمانست
  • از روي تو حشمت همه چون نرگس چشمست
    در مدح تو دولت همه چون لاله دهانست