167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • هر زمان ميشد چو از دست اجل
    پيکري در خاک چون سرو سهي
  • در صفحه رخش بود رنگ صلاح ظاهر
    وز مطلع جبينش نور فلاح پيدا
  • مسيحا دمي کز دمش روح رفته
    شدي باز در پيکر مرغ بسمل
  • افاضل پناهي که در سايه او
    شدي کمترين ذره خورشيد کامل
  • آن که شدش در صغر سن ز فيض
    کشور تجويد مسخر تمام
  • چون خواجه امير آن مه خورشيد نظير
    در ميغ فنا کرد نهان روي منبر
  • زدي بي محل چنگ در حبيب عمرش
    دريدي ز سنگين دلي تا به دامان
  • در آن ماتم از دست غم چاک شد
    لباس سکون بر تن روزگار
  • شود تا دو تاريخ يکسان عدد
    در آحاد اخوات آن آشکار
  • نموديم اين دو در وقف از ره صدق
    برين مسجد که نورش رفته تا سقف
  • چو تاريخش طلب کردند گفتم
    برين مسجد نموديم اين دو در وقت
  • آن که در شعر و معما روز و شب
    مي ستودش دهر مخفي و صريح
  • اي مهر سپهر پادشاهي
    در ظل تو ماه تا به ماهي
  • اي در حق منقبت سرايان
    احسان تو را نه حد نه پايان
  • صد طايفه هفت بند گفتند
    وان در به هزار نوع سفتند
  • داند که کمينه چاکر او
    چاکر نه که سگ در او
  • در تن رمقي هنوز تا هست
    درياب و گرنه رفتم از دست
  • زبان هرکه مي جنبيد در کام
    به سامع نکته اي مي کرد اعلام
  • يکي زان حرفهاي راست تعبير
    قلم مي آورد در سلک تحرير
  • درو وحشت به دامن پا کشيده
    ز راحت آب در جو آرميده
  • چه ملکي را ز نو دارالامان کرد
    چه جاني در تن خلق جهان کرد
  • مرا دل بود از بهر تو در بند
    مرا جان بود با جان تو پيوند
  • که آن حالت که شاه جر و بر داشت
    مرا در آب و آتش بيشتر داشت
  • کسي در فکر درويشان جز او نيست
    خبر دار از دل ايشان جز او نيست
  • نه تنها هاتف اين افسانه مي گفت
    که اين در هرکه درکي داشت ميسفت