167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • در روضه اي اگر بنشاني به دست خويش
    نخلي شکوفه اش بود انجم بر آفتاب
  • نعلين خود دهش به تصدق که بر درت
    در سجده است با سر بي افسر آفتاب
  • نعل سم براق وي آماده تا کند
    زر بدره بدره ريخته در آذر آفتاب
  • بي سايه بود زان که در اوضاع معنوي
    بود از علو مرتبه مشرف بر آفتاب
  • در جنب مطبخش تل خاکستريست چرخ
    يک اخگر اندران مه و يک اخگر آفتاب
  • آن ذره است محتشم اندر پناه تو
    کاويخته به دست توسل در آفتاب
  • خواستم منعش کنم ناگاه عقل دوربين
    بانگ بر من زد که اي در نکته داني ناتمام
  • سرور فرخ رخ عادل دل دلدل سوار
    قسور جنگ آور اژدر در ليث انتقام
  • آب پيکانش گر آيد در دل عظم رميم
    از زمين خيزد که سبحان الذي يحيي العظام
  • ليک مي خواهم به يمن مدحتت پيدا شود
    در کلام محتشم ايشان گردون احتشام
  • خون آن بنان که چو در خامه آورد جنبش
    نخست ثبت کند مدحت امام امم
  • درين جهان به ستايش مشو نديم کسي
    که در جهان دگر بينمت نديم ندم
  • برات خويش به مهر دهنده اي برسان
    که در رکوع به خواهنده مي دهد خاتم
  • ببر به محکمه قاضي شکايت چرخ
    که در ميانه بازو کبوتر است حکم
  • به دانکه در کتب آسماني آمده است
    ابوالحسن همه جا بر ابوالبشر اقدم
  • رسيد مطلع ديگر ز سکه خانه فکر
    که مي دود چو زر سکه دار در عالم
  • محيط مرکز دل کانچه در خيال هنوز
    نداده دست بهم هست پيش او ملهم
  • چه او که ديده اميني که در حريم وصال
    ميان سر خدا و نبي بود محرم
  • در آمدن به جهان پاي عرش ساي نهاد
    ز بطن شمسه برج شرف به فرش حرم
  • دو در يک صدفش را نمونه بودندي
    به عيسي ار ز قضا موسي شدي توام
  • علي الخصوص به سر خيل منقبت گويان
    که ريختي در جنت بها ز نوک قلم
  • در انتظار نشستم به ساحل اميد
    که موج کي زند از بحر من محيط کرم
  • شهي که خادم شرعند در عساکر او
    ز مهتران امم تا به کهتران خدم
  • دل و کفش گه ايثار در موافقت اند
    دو قلزم متلاطم به يکديگر منضم
  • عمود خاره شکن گر کند بلند شود
    ز باد ضربت او کوره در کمر مدغم