167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • زان پيش کز وداع تو جانم رود برون
    مرگ آمده است و تنگ گرفتست در برم
  • چو غير چيد گل وصلت از مساهله من
    چو خار در جگر خويشتن خليدم و رفتم
  • رخ اميد به عهدت ز عاقبت نگريها
    سيه در آينه بخت خويش ديدم و رفتم
  • محتشم اکنون که ياران طرح شعر افکنده اند
    ما قلم بشکسته آتش در کتاب افکنده ايم
  • صيادوار ز آهوي دير التفات او
    پيوسته در کمين نگاهي نشسته ام
  • دل ساخت سينه را سيه از دود خود ببين
    در پهلوي چه خانه سياهي نشسته ام
  • کس نينداخته در ساحت اين تنگ فضا
    طرح صرحي که من از بهر تو انداخته ام
  • گر دم به دمم گريه گلو گير نگردد
    در نه فلک آتش زنم از آه دمادم
  • گر در وثاق خاک نشينان قدم نهي
    سازند خاک پاي تو را توتياي چشم
  • بر محتشم گذار فکن کز براي توست
    گوهر فشاني مژه اش در سراي چشم
  • اگر دوري ز من در آرزويت زار مي ميرم
    وگر پيش مني از لذت ديدار ميميرم
  • با تو آن روز که شطرنج محبت چيدم
    ماني خود ز تو در بازي اول ديدم
  • قياس حيرتم اي قبله مراد ازين کن
    که با هزار زبان در مقابل تو خموشم
  • ز ديده در دلم اي سرو دل ربا بنشين
    نشيمني است ز مردم تهي بيا بنشين
  • پر گياه حسرتي خواهد دمانيدن ز خاک
    در پي اين کاروان اشگ جهان پيماي من
  • نوشت نسخه امساک و صبر هر که گرفت
    به جز تو در مرض فقر نبض بيماران
  • تا بر سپهر از زر انجم بود نشان
    دست در نثار تو بادا درم فشان
  • رايت فتح قريب ميشود اينک بلند
    کايت فتح قريب آمده در شان خان
  • دور نباشد اگر غيرت پروردگار
    در گذراند ز دور مدت فرمان خان
  • از صله بي شمار در چمن روزگار
    شد لقبش محتشم مرغ غزل خوان خان
  • آن منتظر گدازي چشم سياه او
    جانيست در تن نگه گاه گاه او
  • خوش کامرانيست در اثناي قهر و خشم
    ديدن به دست ميل عنان نگاه او
  • چون به رخ عرق فشان ميکشي آستين فرو
    آب حيات ميرود پيش تو در زمين فرو
  • بي خبر آمدي فرو در دل بينواي من
    شاه به خانه گدا نامده اين چنين فرو
  • وجه سفيد ره نيم سجده توست واي اگر
    خاک در سراي تو ريزدم از جبين فرو