167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • سروي است در برم که براندام نازنين
    ماند نشان ز بند قبا چست بستنش
  • به نوگلي نگرانم که مي دمد چو گياه
    کرشمه از در و ديوار گلشن کويش
  • دو جهان گشته به حسني که اکر در عرصات
    به همان حسن درآيد گذرند از گنهش
  • مه جبيني ز زمين خاسته کز قوت حسن
    پنجه در پنجه خورشيد فکند است مهش
  • ضبط بيتابي خود کرده ولي در حرکت
    پيرهن زان تن و اندام و قبازان برو دوش
  • خمار رفته ز سر تازه نشاء از مي تلخ
    اثر ز تلخي مي در لبان شهدفروش
  • چو شاخ گل شده کج در ميان خانه زين
    اتاغه از سر دستار ميل سر دوش
  • سرشک کرده هم آغوش کامکاران را
    قباي ترک که تنگش کشيده در آغوش
  • هرتار که در طره عنبر شکستنش
    پيوند نهالي برگ جان من استش
  • مي سوزدم از آرزوي رنگي و بوئي
    با آن که گل و لاله چمن در چمنستش
  • هست از ورق شرم و حيا دست خودش نيز
    زان جوهر جان دور که در پيرهنستش
  • گفتم که در آن تنگ شکر جاي سخن نيست
    رنجيد همانا که درين هم سخن استش
  • هر بنده که گرديده بر آن در ادب آموز
    اهليت سلطاني صد انجمنستش
  • سحر به کوچه بيگانه اي فتادم دوش
    فتاد ناگهم آواز آشنا در گوش
  • چنان به تنگ من از سرخوشي درآمد تنگ
    که گوئي آمده تنگم گرفته در آغوش
  • محتشم حرص تو ظاهر شده در ديدن او
    که به خونت شده آن غمزه خونخوار حريص
  • محتشم در عاشقي بدنام شد پاکش بسوز
    تا شوي از ننگ آن رسواي تر دامن خلاص
  • باز در نرد محبت غلطي باخته اي
    اي غلط باز ازين مغلطها چيست غرض
  • تا در وجود آمدي اي کعبه مراد
    شد سجده تو بر همه کس چون نماز فرض
  • در وفاي خود و بدعهدي من گرچه رقيب
    خورد سوگند به جان تو غلط بود غلط
  • محتشم در طلبش آن همه شب زنده که داشت
    چشم سياره فشان تو غلط بود غلط
  • بي روي تو در چمن ندارند
    از صحبت هم گل و سمن حظ
  • در مهد که دايه ساقيش بود
    مي کرد از آن لبان لبن حظ
  • پر زلزله شد جهان و دارد
    زان زلزله در جهان فکن حظ
  • در ذوق کم ز خوردن آب حيات نيست
    خوردن ز دست آن مه مشکين نقاب تيغ