167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • هواي غير تصرف کند چو در معشوق
    عذار شاهد عصمت شکسته رنگ شود
  • دمي که تير ستم در کمان خشم نهاد
    کشيد بر من و سوي دگر روانش کرد
  • توبه چون محتشم از مي مدهيدم زينهار
    قصد جان خاصه در ايام شرابم مکنيد
  • نخواهم از جمال عالم آشوبت نقاب افتد
    که من ديوانه گردم بازو خلقي در عذاب افتد
  • گرديد عام نشاء عشق آن چنانکه يافت
    آثار آن چرنده در آب و گياه خود
  • دو چشم جادويت آهسته از کمان اشارت
    زنند تير که در سنگ خاره کارگر آيد
  • سينه چاکانرا چه نسبت با کسي کز نازکي
    نيم چاکي گاه گاهش در گريبان مي شود
  • سيه روزم ولي هستم پرستار آفتابي را
    که عالم را منور در شب دي جور ميدارد
  • راست قوليهاي او در ماجراهاي نهان
    با چو من کج بحث و کافر ماجرائي حيف بود
  • در عشق کس نداد شرابي به محتشم
    از ماسوا سواي تو هم تلخ و هم لذيذ
  • دشنام تلخ زود مکن بس که در مذاق
    زهريست اين که بيشتر است از شکر لذيذ
  • زين بيشتر رکاب ستم سر گران مدار
    در راه وصل اين همه کوته عنان مدار
  • بر خاکساران بي خبر مستانه بر رخش جفا
    در شاه راه دلبري خوش ميدواني اي پسر
  • سرلشگر جنونم و در دشت گمرهي
    بر رغم عقل راهنمون مي کنم به سر
  • اگر دگر سر تسخير محتشم داري
    همين بس است که يک عشوه اش کني در کار
  • دمي که نوبت عشقت زدم به ملک عدم
    نبود در عدم آوازه وجود هنوز
  • که شد به مي سبب آلايش وجود تو را
    نيامده گنهي از تو در وجود هنوز
  • نموده رشحه کشيها نهالت از مي ناب
    نکرده در چمن سرکشي نمود هنوز
  • دوش گستاخانه زلفش را گرفتم در خيال
    دستم از دهشت چو بيد امروز مي لرزد هنوز
  • سرنهادند حريفان همه در راه صلاح
    سر من خاک ره خانه خمار هنوز
  • تا ز بالا و قدش درزند آتش به جهان
    فتنه در رهگذرش چشم براهست امروز
  • بود بي زلفت اگر يوسف حسني در چاه
    به مدد کاري او بر لب چاهست امروز
  • گرچه حسن لن تراني بست راه آرزو
    من همان صيت طلب مي افکنم در طور باز
  • وه که در بازار رسوائي عشق پرده سوز
    شاهدان از باده نابند نامستور باز
  • به نام نامي محمود در قلمرو عشق
    زدند سکه شاهي ولي طفيل اياز