167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • اي در درون جان ز دل من کرانه چيست
    جائي چنين کراست درون آبهانه چيست
  • پرگار خود چو عشق به گردش در آورد
    ظاهر شود که کار درين کارخانه چيست
  • ساقي صفاي صبح جوانان پارسا
    در درد تيره فام شراب شبانه چيست
  • اي دل چو مرغ ميفکند پر در اين فضا
    چندين هزار بيضه درين آشيانه چيست
  • حکمي که همچو آب روان در ديار اوست
    خونريز عاشقان تبه روزگار اوست
  • باغيست تازه باغ عذارش که بي گزاف
    صد فصل در ميان خزان و بهار اوست
  • گرچه آواز وي از محفل او مي شنوم
    دلم از دغدغه خونست که در محفل کيست
  • اي شمع دقت طلبم بين که در سراغ
    ز آواز جنبش پر پروانه جويمت
  • يک آشنا نشان توام در جهان نداد
    شد نوبت اين زمان که ز بيگانه جويمت
  • در کوي شوقم اي دريک دانه معبدي است
    کانجا به ذکر سبحه صد دانه جويمت
  • جام فراق دادي و رفتي که در خمار
    چون بي خودان به نعره مستانه جويمت
  • بود در قبضه تسخير من اقليم وصال
    ناگهان باختم آن ملک مسخر به عبث
  • وصل هر نقد که در دامن اميدم ريخت
    من بي صرفه تلف ساختم اکثر به عبث
  • سالها از پي وصل تو دويدم به عبث
    بارها در ره هجر تو کشيدم به عبث
  • غم او محتشم بستي در نطقم اگر گه
    نگشتي اقتضاي طبع بر گفتار من باعث
  • بهر ثبوت عشق چو در بزم منکران
    دل چاک شد به چاک گريبان چه احتياج
  • در فقر چون عزيزي و خواري مساويند
    درويش را به عزت سلطان چه احتياج
  • شکست شيشه دل در کفش که مي خواهد
    به شيشه ريزه آزار پاي من مجروح
  • آن که اين حسن در اجزاي وجود تو نهاد
    معني خاص ادا کرد به الفاظ فصيح
  • بر دل ريش چه شيرين نمکي مي پاشيد
    در حديث نمکين جنبش آن لعل مليح
  • غير مگذار که در بزم تو آيد گستاخ
    گرم صحبت شود و با تو درآيد گستاخ
  • در فريبنده سخنها چو دمد باد فسون
    برقع از چهره شرم تو گشايد گستاخ
  • هست شايسته فيض نظر پاک بتي
    که نظر در رخش از بيم نشايد گستاخ
  • محتشم بلبل باغ تو شد اما نه چنان
    که در انديشه گل نغمه سرايد گستاخ
  • فتنه در مملکت دل نکند دست دراز
    به ميان نايد اگر از طرفي پاي تو شوخ