167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • قلعه دل سالم از کوته کمنديهاي توست
    ورنه در امداد خيل حسن را تقصير نيست
  • شاه عشقت با همه کامل عياريها زده
    سکه اي در کشور دل کايمن از تغيير نيست
  • در وصال اسباب جمع و محتشم محروم از او
    وصلت معشوق و عاشق گوئيا تقدير نيست
  • هرچند خون عاشق بي دل حلال نيست
    در خون من گرفت به آن خردسال نيست
  • حسنش امان يک نگهم بيشتر نداد
    در حسن آدمي کش او اعتدال نيست
  • دي وقت راندن من از آن بزم بود مست
    کامروز در رخش اثر انفعال نيست
  • شاخ گلي و گرنه هنوز اي پسر کجاست
    سروي که در ره تو سرش پايمال نيست
  • ماه نوي ولي به ظهور تو از بتان
    يک آفتاب نيست که در او زوال نيست
  • برداشتست بهر نثار تو چشم ما
    چندان گوهر که در صدفت احتمال نيست
  • قدت هلال وار خميده است در شباب
    بر غير عشق محتشم اين حرف دال نيست
  • در ظل همائي که بر او ميل جهاني است
    مرغان اولي الاجنحه را خوش طيرا نيست
  • گو قهر به اغيار مکن بهر دل ما
    آن شوخ که در هر غضبش لطف نهانيست
  • خونم افسوس که در عهد پشيماني ريخت
    که نه افسوس ز قتلم نه پشيماني داشت
  • محتشم از همه خوبان سر زلف تو گرفت
    در جنون بس که سر سلسله جنباني داشت
  • در زير خنجر اجلش شکر واجب است
    صيدي که او بقيد محبت اسير نيست
  • در سينه خار اشارات او به غير
    زخميست محتشم که کم از زخم تير نيست
  • در قدح عشق ريز باده مرد آزماي
    کز سر دعوي به بزم باده گساري نشست
  • گر سخن اينست که او مي کند
    در همه عالم دو سخنگوي نيست
  • عشق که تسخير من از خم زلف تو کرد
    در خم من سالها داشت کنونم گرفت
  • گرچه شور شهسواران بود در ميدان حسن
    عرصه تاز آن مه نشد گردي ز ميدان برنخاست
  • کشت در کوي رقيبم يار و کس مانع نشد
    يک مسلمان محتشم زان کافرستان برنخاست
  • عقل ديوانه شدي گر بنمودي ليلي
    بهمان شکل که در ديده مجنون جا داشت
  • در ملک جان زدند منادي که الرحيل
    سلطان حسن يار چه از خط حشم گرفت
  • مي خواستم به دوست نويسم حديث شوق
    آتش ز گرمي سخنم در قلم گرفت
  • حله جفت نباشد لايق اندام تو
    زان که در پيراهن حور اين چنين اندام نيست