167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • دوست دارم که مرا در بر خود بنشاني
    شيشه را آن طرف ديگر خود بنشاني
  • زينطرف جام دهي زانطرفم بوس و لبم
    در ميان لب جان پرور خود بنشاني
  • چون نسيم سحرم ده شبکي اذن دخول
    چند چون حلقه مرا بر در خود بنشاني
  • کعبتين چشمي و من مهره چو نراد مرا
    مي زني مهره که در ششدر خود بنشاني
  • باک از خزان نداري گويي گل بهشتي
    ارزان به کف نيايي مانا در ثميني
  • کوهي چو بر سمندي شيري چو با کمندي
    چرخي چو با کماني دهري چو در کميني
  • تندر چگونه غرد تو گاه کين چناني
    خنجر چگونه برد در نظم دين چنيني
  • اي روي تو فرخنده ترين صنع الهي
    در مملکت حسن ترا دعوي شاهي
  • خاليست به رخسار تو چون مردمک چشم
    روشن کن چشم همه در عين سياهي
  • همنام ذبيحي و چو هاروت اسيرست
    در چاه زنخدان تو صد يوسف چاهي
  • ليک من چاه بر زنخ دارم
    کف به زير زنخ تو در چاهي
  • صفت کنند نکويان شهر را به جمال
    تو با جمال چنين در صفت نمي آيي
  • مگر معاينه ات بنگرند و بشناسند
    که چون ز چشم روي در صفت نمي آيي
  • چنان شيريني ارزان شد ز گفتارت که در عالم
    خريداري ندارد جز مگس دکان حلوايي
  • سحر جانم برآمد بي تو از لب
    گمان بردم تويي از در درآيي
  • بيم آنست که از پارس برآيد غوغا
    اين چه فتنه است که در شهر درانداخته يي
  • چون زلف عنبرين که بود زيب گردنش
    در شهر کس نشان ندهد عنبرينه يي
  • نهان ز چشم و در ميان هميشه گفتگوي تو
    زبان به شکر رحمتت گشاده شيرخوارها
  • نسيمي که در چمن شدي رهسپار پار
    هم امسال يافتست بر جويبار بار
  • چو در دانهاي خرد بلعلين پيالها
    و يا قطره هاي خون به گلگون رخ نگار
  • به مغز و دماغشان چو دانش کني مقر
    که منهم ز کامشان دوم زود در جگر
  • چنان چون به صبح عيد ملکزاده عجم
    مه برج احتشام در درج افتخار
  • همان حل مشکلات در اول نظر کند
    اگر ده اگر صدست اگر پانصد ار هزار
  • بر دانشش عقول چو نزد علي عقيل
    نه در زمره عدول توان جستنش عديل
  • سپهرت بر آستان محيطت در آستين
    اميران شه نشان به خاک تو ره نشين