167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • سر اين گونه سخن خواجه ما داند و بس
    ورنه از مردم بيگانه نظر در حجبست
  • طلعت شاه مگر جلوه در آفاق نمود
    کافرينش همه از وجد به شور و شغب است
  • مجلس رقص به کهسار بدخشان ماند
    زان سرين ها که چو مهتاب نهان در قصب است
  • شوخ رقاص چو در چرخ درآيد گويي
    کاين همه جنبش افلاک بدو منتسب است
  • بوسه زد تيغش انگه به همايون عضوي
    که کليد در گنجينه نسل و نسب است
  • نايب السلطنه را کيست اتابک داني
    آنکه صد گنج لآليش نهان در دو لب است
  • يزدان به نبي گفت و نبي گفت در آثار
    تزويج نماييد که تزويج ثواب است
  • دختي است پريچهره که تا ديده برويش
    مانند پري ديده تنم در تب و تاب است
  • بر تافته ماري همه شب تا به سحرگاه
    در پنجه من همچو يکي سخت طنابست
  • گردون خورد يمين به يسارت که در جهان
    دارم من از يمين تو اندر يسار دست
  • مهر از در تو روي بتابد به وقت شام
    زانرو کند ز خون شفق پرنگار دست
  • از چار پنج مهره به ششدر در افکنيش
    اندر بساط آري اگر يک دو بار دست
  • چون رستم ار پياده نهي در نبرد پاي
    کوته کند ز رزم تو سام سوار دست
  • باز اين منم که طبع روان بخشم از سخن
    گنجينه پر از در و ياقوت احمرست
  • زين سبب در کفم ز غايت ضعف
    خشک چوبي به گاه پويه درست
  • کوه اگر بيند اينچنين آسيب
    لرزه اش تا به حشر در کمرست
  • قامتم خم شدست همچو کمان
    ليک در پيش تير غم سپرست
  • در و بام سرايم از شيشه
    راست گويي دکان شيشه گرست
  • حجره من زمين يونانست
    بس که در وي حکيم چاره گرست
  • آنچه ز آثار خلق نيک در اوست
    از گمان و قياس و وهم برست
  • هيچ گفتي که در کدام محل
    به کدامين سراچه اش مقرست
  • زادگان را مگر نه در گيتي
    شيوه جد و عادت پدرست
  • باز گفتم که بنده در همه حال
    از تولاي خواجه ناگزرست
  • نور ايمان مضمرست اي خواجه در ظلمات کفر
    آري آري چشمه حيوان به ظلمات اندرست
  • اژدهاي نفس نگذارد که رو آري به گنج
    اژدها کش شوگرت در سر هواي گوهرست