167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان فروغي بسطامي

  • فرياد که در رهگذر آدم خاکي
    بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
  • ناله هم در شکن دام تو نتوان که مباد
    خط آزادي مرغان گرفتار آرند
  • خون بها را نبرد نام فروغي در حشر
    اگرش بر دم تيغ تو دگر بار آرند
  • گر تو زيبا صنم از کعبه درآيي در دير
    کافران بهر نثارت بت سيمين آرند
  • دردمندان همه در بستر حسرت مردند
    به اميدي که تو را بر سر بالين آرند
  • مردم به دور نرگس مستش فروغيا
    در عين حيرتم که چرا بنگ مي خورند
  • بر سر خاک شهيدان قدمي نه که مباد
    دامن پاک تو در دامن محشر گيرند
  • خاک صاحب نظران را شود از دولت عشق
    گر زماني سر سيمين تو در بر گيرند
  • آخر از خصمي آن شوخ فروغي ترسم
    دادخواهان به تظلم در داور گيرند
  • تو در حجاب رفته به چندين هزار ناز
    من منتظر که دامن خرگاه مي کشند
  • اين است اگر صعوبت عشق تو، رهروان
    در اولين قدم، قدم از راه مي کشند
  • خبر نمي شوي از سوز ما مگر وقتي
    که آه سوختگان در دل تو جا بکند
  • فروغي از پي آن نازنين غزال برو
    که در قلمرو عشقت غزل سرا بکند
  • شب در ايواني که از جاهش حکايت کرده اند
    صبح کيوان فلک تعظيم آن ايوان کند
  • کو جوادي همچو او کاندر حق بيچارگان
    هر چه مقدورش بود در عالم امکان کند
  • در دست هر کسي نفتد آستين بخت
    الا سري که سجده آن آستان کند
  • گر بدان درگاه عالي گام من خواهد رسيد
    سيرگاهش را فلک در زير گام من کند
  • چشم بيمار تو را نازم که با صاحب دلان
    دعوي زورآوري در ناتواني مي کند
  • من غلام آن نظربازم که با منظور خود
    شرح حال خويش را در بي زباني ميکند
  • عافيت خواهي زمين بوس در مي خانه باش
    زان که مي دفع بلاي آسماني مي کند
  • راهروان صفا از همه دل واقفند
    کارکنان خدا در همه جا محرمند
  • خاطر آزادگان بند کم و بيش نيست
    مردم کوته نظر در غم بيش و کمند
  • آيت پيغمبري داده بتان را خدا
    زان که همه در جمال يوسف عيسي دمند
  • قتل فروغي خوش است زان که همه مهوشان
    در سر اين ماجرا کارنماي همند
  • به طاق آن خم ابرو شکستگي مرساد
    که در پناهش پيوسته بي پناهانند