167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فرخي سيستاني

  • ز بس توده زر که در کاخ او
    بهر کنج گنجي بود شايگان
  • همي تا به هر جاي در هر دلي
    گرامي و شيرين بود سوزيان
  • گروهي از حکما در حديث اسکندر
    بشک شدند و بسي رفتشان سخن بزبان
  • هزارحيله فزون کرد و آب دست نداد
    در آن حديث فرو ماند عاجز و حيران
  • بر آب جيحون در هفته اي يکي پل بست
    چنانکه گفتي کز دير باز بودچنان
  • ز روم تا در قنوج هيچ شاه نماند
    که طاعت تو پذيرفته نيست چون ايمان
  • وليکن ار چه فراوان عطا بدو دادي
    پديد نامد در هيچ گنج تو نقصان
  • کسي که مدحش اندر دهان او بگذشت
    نسوزد ار بکف آتش در افکند بدهان
  • بوصف کردن او در ببارد و عنبر
    ز طبع مدحت گوي و ز لفظ مدحت خوان
  • ز خشتش درتن هر کينه خواهي رخنه بيحد
    ز تيرش در بر هر جنگجويي دامني پيکان
  • هنوز ار باز جويي در زمينشان چشمه هايابي
    از آن خونها کزيشان ريخت تيغ رستم دستان
  • بجاي آنکه تو کردي برايشان در کتر شاها
    حديث رستم دستان يکي بود از هزار افسان
  • به ترکستان سرايي نيست کز شمشير توصد ره
    در آن شيون نکردستند خاتونان ترکستان
  • تو داري از کنار گنگ تادرياي آبسکون
    توداري از در گرگانج تا قزدارو تا مکران
  • نه مال ماوراء النهر در گنجت بيفزايد
    نه درملک توافزوني پديد آيد ز صد چندان
  • فرخ يمين دولتي، زيبا امين ملتي
    وز بهر ملت روز و شب، تيغ يماني در يمين
  • در ريگ جوشان چشمه روشن پديد آيد ترا
    آري چنين باشد کسي، کورا بود يزدان معين
  • دشمن و بد گوي او را آب سرد
    آتش سوزنده بادا در دهان
  • هيچ شه را در جهان آن زهره نيست
    کوسخن راند ز ايران بر زبان
  • لشکر او بيشتر در راه بود
    وان گروهي ديو بود اندر ميان
  • بي سپاه او آن سپه را نيست کرد
    در جهان کس را نبوده ست اين توان
  • بگشاد مهرگان در اقبال بر جهان
    فرخنده باد بر ملک شرق مهرگان
  • ورباده اي بدست کسي دست بازداشت
    از عاجزي نبود چه عذريست در ميان
  • چندانکه او دهد به زماني به سالها
    در کوه زر نرويد و گوهر بهيچ کان
  • اندر جهان چه چيز بود به ز خدمتش
    بهتر ز خدمتش که دهد در جهان نشان