167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عراقي

  • پيش ازين بي رخت چه بود جهان؟
    سايه اي در عدم سراي خراب
  • مهر چون سايه از ميان برداشت
    ما چه باشيم در ميان؟ درياب
  • گر صد است، ار هزار، جمله يکي است
    در نيايد بجز يکي به حساب
  • مي توان آنچه هست و بود و بود
    در رخ او يکان يکان ديدن
  • در خم زلف او، چه خوش باشد
    دل گم گشته ناگهان ديدن!
  • مهر جانان به چشم جان بنگر
    در ميان گمان يقين چه خوش است؟
  • آنکه اندر جهان نمي گنجد
    در ميان دل حزين چه خوش است ؟
  • تا فشاند بر آستان درش
    عاشقي جان در آستين چه خوش است ؟
  • در جهان غير او نمي بينم
    دلم امروز هم برين چه خوش است؟
  • مي بين رخ جان فزاي ساقي
    در جام جهان نماي باقي
  • اين جام بسر نرفت و زين فيض
    گشت آب حيات در جهان عام
  • و آن کس که هنوز در خمار است
    هم مست شود ولي به ايام
  • در صومعه چند ديگ سودا
    پختيم؟ و هنوز کار ما خام
  • در ميکده نيز روزکي چند
    بنشين تو ز وقت روز تا شام
  • مي بين رخ جان فزاي ساقي
    در جام جهان نماي باقي
  • مفتاح جهان گشا به دست آر
    بگشا در اين طلسم محکم
  • ورنه، کم نام و ننگ خود گير
    ميزن در ميکده دمادم
  • چون بگشايند ناگه آن در
    بگشاي دو چشم شاد و خرم
  • مي بين رخ جان فزاي ساقي
    در جام جهان نماي باقي
  • گر در نظر تو کثرت آيد
    وحدت بود آن، ولي به اطوار
  • مي بين رخ جان فزاي ساقي
    در جام جهان نماي باقي
  • صحراي وجود گشت در حال
    هر کتم عدم، که پي سپر کرد
  • مي جست نشان صورت خود
    چون در دل تنگ ما نظر کرد
  • وا يافت امانت خود آنجا
    آنگه چو نظر به بام و در کرد
  • در جان پوشيد و باز خود را
    آن بار لباس مختصر کرد