167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عراقي

  • دل، که با وصلت چنان خو کرده بود
    در کف هجرت کنون مانده است اسير
  • نيابم در جهان ياري، نبينم غير غم خواري
    ندارم هيچ دلداري، تويي دلدار، دستم گير
  • اي مطرب درد، پرده بنواز
    هان! از سر درد در ده آواز
  • يک جرعه ز جام عشق در ده
    تا بو که رهانيم ز خود باز
  • آمدم با دلي و صد زاري
    بر در لطف تو، ز راه نياز
  • من چه دانم در ميان دوستان
    دشمن بد گو کدام افتاد باز؟
  • اين همي دانم که گفت و گوي ما
    در زبان خاص و عام افتاد باز
  • در سر سوداي زلفش شد دلم
    مرغ صحرايي به دام افتاد باز
  • تا چشيدم جرعه اي از جام مي
    در دلم مهر مدام افتاد باز
  • در بزم ز رخسار دو صد شمع برافروز
    وز لعل شکربار مي و نقل فرو ريز
  • خواهي که بيابي دل گم کرده، عراقي؟
    خاک در ميخانه به غربال فرو بيز
  • در بزم قلندران قلاش
    بنشين و شراب نوش و خوش باش
  • در صومعه چند خود پرستي؟
    رو باده پرست شو چو اوباش
  • در جام جهان نماي مي بين
    سر دو جهان، ولي مکن فاش
  • دلي دارم، مسلمانان، چو زلف يار سودايي
    همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش
  • از آن خوشتر تماشايي تواند بود در عالم
    که بيند ديده عاشق به خلوت روي دلدارش؟
  • به يک کرشمه چنان مست کرد جان مرا
    که در بهشت نيارد به هوش رضوانش
  • نگشت مست بجز غمزه خوش ساقي
    ازان شراب که در داد لعل خندانش
  • نبود نيز بجز عکس روي او در جام
    نظارگي، که بود همنشين و همخوانش
  • عجب مدار که: چشمش به من نگاه کند
    براي آنکه منم در وجود انسانش
  • عجب، چرا به عراقي سپرد امانت را؟
    نبود در همه عالم کسي نگهبانش
  • پيري به در آمد از خرابات
    کين جا نخرند زرق، مفروش
  • ور بيني عکس روش در جام
    بي باده شوي خراب و مدهوش
  • خواهي که بيابي اين چنين کام
    در ترک مراد خويشتن کوش
  • ابر محنت خيمه زد بر بام دل
    صاعقه افتاد در جانم، دريغ