نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان عراقي
من از وصال تو دل برگرفته بودم، ليک
زبان لطف توام باز
در
گمان انداخت
سپاه عشق تو از گوشه اي کمين بگشود
هزار فتنه و آشوب
در
جهان انداخت
چو
در
سماع عراقي حديث دوست شنيد
بجاي خرقه به قوال جان توان انداخت
چه خوش باشد خرابي
در
خرابات
گرفته زلف يار و رفته از دست
به گرد زلف مهرويان همي گشت
چو ماهي ناگهان افتد
در
شست
ز بند نام و ننگ آنگه شد آزاد
که دل را
در
سر زلف بتان بست
لب ساقي صلاي بوسه
در
داد
عراقي توبه سي ساله بشکست
آن دل، که ازو خبر نداريم
هم
در
سر زلف اوست گر هست
در
سايه زلف او بيآسود
وز نيک و بد زمانه وارست
چو ديد شعاع روي خوبش
در
حال ز سايه رخت بربست
از پرده برون آمد ساقي، قدحي
در
دست
هم پرده ما بدريد، هم توبه ما بشکست
در
دام سر زلفش مانديم همه حيران
وز جام مي لعلش گشتيم همه سرمست
ز روي روشن هر ذره شد مرا روشن
که آفتاب رخت
در
همه جهان پيداست
شگفت نيست که
در
بند زلف توست دلم
که هرکجا که دلي هست اندر آن سوداست
نديد چشم عراقي تو را، چنان که تويي
از آن که
در
نظرش جمله کاينات هباست
ساقي، قدحي، که مست عشقم
و آن باده هنوز
در
سر ماست
کارم، که چو زلف توست
در
هم
بي قامت تو نمي شود راست
باغي است جهان، ز عکس رويت
خرم دل آن که
در
تماشاست
در
باغ همه رخ تو بيند
از هر ورق گل، آن که بيناست
باري، به نظاره اي برون آي
کان روي تو از
در
تماشاست
پنهان چه شوي؟ که عکس رويت
در
جام جهان نماي پيداست
آه! که
در
طالعم باز پراکندگي است
بخت بد آخر بگو کين چه پريشاني است
صبح وصالم بماند
در
پس کوه فراق
روز اميدم چو شب تيره و ظلماني است
شر و شوري فتاد
در
عالم
هاي و هويي ازين و آن برخاست
جامي از ميکده روان کردند
در
پيش صد روان، روان برخاست
صفحه قبل
1
...
4265
4266
4267
4268
4269
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن