167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • ز شيران برگذر وز جام خور مي
    که دي مه را بود نوروز در پي
  • مرا در پيش چون شاهي شکارست
    چو دلبر ويس مه پيکر نگارست
  • من اندر دام و يارم نيز در دام
    نهاده دل به درد و رنج ناکام
  • تنش در راه بود و دل بر ويس
    به چشم اندر بمانده پيکر ويس
  • بگو کاين بار کار ما چنان شد
    کجا در هر زباني داستان شد
  • بگفتش سر به سر پيغام رامين
    بسان در و شکر خوب و شيرين
  • همان گه سوي زردش کس فرستاد
    که بختم دوش در خواب آگهي داد
  • بماند آن راز در گيتي نهفته
    نيامد باد بر شاخ شکفته
  • چهل جنگي همه گرد دلاور
    کشيده چون زنان در روي چادر
  • چو سوزان آتش اندر دز فتادند
    همه شمشير در مردم نهادند
  • بجست از خواب زرد و تيغ برداشت
    کجا چون شير در کوشش جگر داشت
  • بزد رامينه تيغي بر سر زرد
    چنان زخمي که مغزش را به در کرد
  • عدو در هر کجا بد گشت مسکين
    شب بدخواه بود و روز رامين
  • چو زرد از شوربختي بي روان شد
    رمه در پيش گرگان بي شبان شد
  • نشانده ويس را در مهد زرين
    چو مه به ميان هفتورنگ و پروين
  • شتر در پيش و استر ده هزاري
    نبد دينار و گوهر را شماري
  • ز قزوين در زمين ديلمان شد
    درفش نام او بر آسمان شد
  • زمين ديلمان جاييست محکم
    بدو در لشکري از گيل و ديلم
  • چو رامين شد در آن کشور به شاهي
    ز بخت نيک ديده نيکخواهي
  • گهي گفتي که گر من بازگردم
    به زشتي در جهان آواز گردم
  • جهان خوابست و ما در وي خياليم
    چرا چندين درو ماندن سگاليم
  • گهي ماند بدان مرد کمان ور
    که باشد پيش او در تير بي مر
  • زني پيرست پنداري نکو روي
    که در چاه افگند هردم يکي شوي
  • بدين خواريش باشد روز فرجام
    بماند در دل و چشمش همه کام
  • به دست اندر يکي خشت سيه پر
    بسي بدخواه را کرده سيه در