167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • مبادا در سرايش چون تو مهمان
    که نز وي شرم داري نه ز يزدان
  • مرا از تو دريغ آيد همي راه
    ترا چون آورم در خانه شاه
  • چو از خانه برفتي در زمستان
    ندانستي که باشد برف و باران
  • علم بر در زدي از بي نيازي
    همي کردي به من افسوس و بازي
  • کنون از من همي جان بوز خواهي
    به دي مه در همي نوروز خواهي
  • نه بس بود آنکه از پيشم براندي
    نه بس آن تير کم در دل نشاندي
  • نه تو گفتي خداوندان فرهنگ
    بمانند اشتي را جاي در چنگ
  • چرا تو آشتي در دل نداري
    مگر چون ما سرشت از گل نداري
  • مگر چون جان من يابد رهايي
    ترا هم دل بگيرد در جدايي
  • مرا در دل بماند از تو يکي درد
    که درمانش به افسون نه توان کرد
  • مرا در جان فگندي زنگ آزار
    زدودن کي توان آن را به گفتار
  • جفاهاي تو در گوشم نشستست
    ره ديگر سخن بر وي ببستست
  • برفت آن دل که بودي دشمن من
    همه چيزي دگر شد در تن من
  • نخواهم نيز در دام اوفتادن
    دو گيتي را به يک ناکس بدادن
  • چه باشد گر تو از من سير گشتي
    همان کين مرا در دل بکشتي
  • مرا در دل نيايد از تو سيري
    ندارم بر جفا جستن دليري
  • کنون گر مرگ جانم در ربودي
    مرا زو درد دل يکباره بودي
  • تنم در آب ديده غرقه گشتست
    جهان بر من چو زلفت حلقه گشتست
  • دلم داري در آن زلف معنبر
    ندانم چون روم بيدل ازيدر
  • اگر کوهي بدي از سنگ و آهن
    نماندستي کنون يک ذره در تن
  • دلي رسته ز بيم و جسته از دام
    دگر ره کي نهد در دام تو گام
  • دلت را در شکيبايي هنر نيست
    مرو را زين که ميگويي خبر نيست
  • تو چون طبلي که بانگت سهمناکست
    وليکن در ميانت باد پاکست
  • مرا در برف چون گمراه ماندست
    ز من تا مرگ يک بيراه ماندست
  • مرا مردن بود در رزمگاهي
    که گرد من بود کشته سپاهي