167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • نباشد با کسي هم کفر و هم دين
    نگنجد در دلي هم مهر و هم کين
  • چو ياد آرم ز صدگونه جفايت
    نماند در دلم بوي وفايت
  • زهي داده ستور و بستده خر
    ترا همچون مني کي بود در خور
  • منم آن گلشن شهوار نيکو
    که در جشم تو بودم يکسر آهو
  • ز سستي کامها بر وي وبالست
    ازيرا در پي کامش ملالست
  • دگرباره چو کامي در نيابد
    از آز دل به کام دل شتابد
  • چنان در هر دلي خود کام گردد
    که دل بي صبر و بي آرام گردد
  • در آن شهري که بودم شاه و مهتر
    هم اندر وي ببودم خوار و کهتر
  • درم هر گه که نو آيد به بازار
    کهن را کم شود در شهر مقدار
  • به گفت دوستان رفتم به گوراب
    بسان تشنه جويان در جهان آب
  • گل گلبوي را در راه ديدم
    گمان بردم که تابان ماه ديدم
  • نديدم در مدارا هيچ سودي
    که دل هر ساعتي زاري نمودي
  • چنان آتش ز مهر افتاد بر من
    که تن در سوز بود و دل به شيون
  • نه دل را بود در تن هيچ آرام
    نه غم را بود نيز اندر دل انجام
  • به تو نالم که در دل آذري تو
    به تو نالم که بدر دل داوري تو
  • بدو گفت: اي فريبنده سخن گوي
    در افگندي به ميدان سخن، گوي
  • اگر رفتي ز مهر من به گوراب
    بسان تشنه جويان در جهان آب
  • چرا آن بيهده نامه نبشتي
    چرا گفتي مرا در نامه زشتي
  • ترا ديو آنچنان کين در دل افگند
    که تخم آشتي از دلت برکند
  • تو نشنيدي که دو ديو ژيانند
    هميشه در تن مردم نهانند
  • به مهمانان همه خوبي پسندند
    نه زين سان در ميان برف بندند
  • بماند در وفا زنده مرا نام
    چو مرگم پيش تو باشد به فرجام
  • چهان را بي تو بسيار آزمودم
    بدو در زنده همچون مرده بودم
  • تني سنگين و جاني سخت رويي
    نماند در ميان برف چندين
  • پس آن بهتر که بيهوده نگويي
    به شوره در، گل و سوسن نجويي