167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • ببين حال مرا در مهرکاري
    بدين سختي و رسوايي و زاري
  • مرا بخت بد از گيتي برانده
    جهان در خواب و من بيخواب مانده
  • تو گفتي شير و باده در هم آميخت
    و يا گفتار و سوسن بر هم آميخت
  • همي تا در جهان يک تن بماند
    به نام زشت ياد من بماند
  • هزاران در به بند و مهر کردم
    پس آنگه بند و مهر او را سپردم
  • گهي گفتي هم اکنون باز گردم
    بهل تا در جهان آواز گردم
  • چو انديشه به کار اندر فزون شد
    خرد در دست خشم و کين زبون شد
  • نبردش در سراي خويشتن راه
    کجا با بند و مهرش بود درگاه
  • قفس را ديد در چون سنگ بسته
    سرايي کبگ او از بند جسته
  • چو آهرمن شما را ره نمايد
    در بسته شما را کي بپايد
  • کنون رو در پناه پاک يزدان
    مرا بگذار با اين سيل و طوفان
  • چو رامين از کنار ويس برجست
    چو تيري از کمان خانه به در جست
  • به زير زلف تاب شست بر شست
    ده انگشتش چو ماهي بود در شست
  • ببستم بر تو پنجه در به مسمار
    گرفتم روزن صدبام و ديوار
  • بود بي سود با تو پند چون در
    چو ديگ سفله و چون کفش گازر
  • اگر در پيش تو صورت شود داد
    بخواند جانت از ديدنش فرياد
  • بسا روزا که در گيتي برآيد
    چنين زيبا رخي ديگر نزايد
  • اگر تنها به باغي در بخفتست
    ز مردم اين نه کاري بس شگفتست
  • چرا بر وي همي بندي گناهي
    که در وي آن گنه را نيست راهي
  • اگر با وي بدي در باغ جفتي
    بدين هنگام ازيدر چون برفتي
  • نه زين در مرغ بتواند پريدن
    نه ديو اين بند بتواند دريدن
  • مرا در دل چنان آمد گماني
    که تو نيرنگ و جادو نيک داني
  • خدايم در بلاي تو نماند
    ز چندين بند و زندانت رهاند
  • چو من دلتنگ بودم در سرايت
    بدو ناليدم از جور و جفايت
  • ستمهاي تو با يزدان بگفتم
    در آن زاري و دل تنگي بخفتم