167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • برم اين چاه بدبختي تو کندي
    به صدچاره مرا در وي فگندي
  • نمد باشد در آب افگندن آسان
    نباشد زو برآوردنش از آن سان
  • چنان بلبل که نالد زار برجفت
    همي ناليد و در ناله همي گفت
  • روان بد در ميان شان آفتابي
    خرد را فتنه اي دل را عذابي
  • کنون در تو نبينم آن حصاره
    کزو آمد همي ماه و ستاره
  • همي دانست خود رامين گربز
    که دلبندش کجا باشد در آن دز
  • بدو در مردمش همواره جادو
    يکايک برق چنگ و کوه بازو
  • دل از مردي درو هم راه جستي
    در و ديوار او درهم شکستي
  • ز يک تخميم در هنگام گوهر
    بداند هرکسي به را ز بدتر
  • بر آتش روي انديشه همي شست
    وصال دوست را در چاره مي جست
  • فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست
    سوي ديوار دز در برنهاده ست
  • نرفتي غرم پوينده در آن جاي
    تو گفتي گشت پران مرغ را پاي
  • چو رامين تنگ شد در پاي ديوار
    بديدش ويسه از بالاي ديوار
  • شب دي ماه و گيتي در سياهي
    چو ديوي گشته از مه تا به ماهي
  • سه گونه آتش از سه جاي رخشان
    به خانه در گل افشان بود ازيشان
  • سه يار پاک دل با هم نشسته
    در کاشانه ها چون سنگ بسته
  • دلا گر در جدايي رنج بردي
    ز رنج خويش اکنون بر بخوردي
  • چو در دست جدايي بيش ماني
    ز وصلت بيش باشد شادماني
  • پس آنگه نوش کرد آن جام پر مي
    ز رامين جام را صد بوسه در پي
  • گهي مستان غنودي در بر يار
    ميان مشک و سيم و نار و گلنار
  • فرو کردم ز سر افسار دانش
    نهادم پاي در بازار رامش
  • مرا اين جاي فردوس برينست
    که در وي حور با من همنشينست
  • که داند کرد اين جز کردگاري
    که ياور نيستش در هيچ کاري
  • گهي مست و گهي مخمور بودند
    در آسايش همان رنجور بودند
  • دو تن در مهرباني همچو يک تن
    بجز خوردن ندانستند و خفتن