167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • هوا چون بيشه ديد از رمح و نيزه
    چو سرمه گشته در ره سنگ ريزه
  • چو در نامه سخنها ديد چونان
    شد از آزار و از تندي پشيمان
  • منم مهمان تو يک ماه در ماه
    چنان چون دوستداران نکوخواه
  • بکن اکنون تو ساز ميزباني
    در آن ايوان و باغ خسرواني
  • نگر تا در دل آزارم نداري
    هم اکنون ويسه را پيش من آري
  • چو در مرو گزين شد شاه شاهان
    دلش خرم به روي ماه ماهان
  • نه هر کاو جايگاهي مهرباني
    کند، دارد به دل در بدگماني
  • اگر سوگند بتواني بدين خورد
    نباشد در جهان چون تو جوانمرد
  • چو در زيرش نباشد ناصوابي
    چه سوگندي خوري چه سرد آبي
  • همي تا تو به من بر بدگماني
    از آن در مر ترا باشد زياني
  • بسان دلبري در لعل و ملحم
    گرازان و خروشان مست و خرم
  • ز چهره نور در گيتي فگنده
    ز نورش باز تاريکي رمنده
  • نبود آگاه در گيتي زن و مرد
    که شاهنشاه آن آتش چرا کرد
  • همان گه ويس در رامين نگه کرد
    مرو را گفت بنگر حال اين مرد
  • مرو را نيز دام خود نهادم
    نه آن بودم که در دام اوفتادم
  • کنون در پيش شهري و سپاهي
    ز من خواهد نمودن بي گناهي
  • بدان تا کهتر و مهتر بدانند
    کجا در ويس و رامين بدگمانند
  • بيا تا پيش ازين کاومان بخواند
    ورا اين راستي در دل بماند
  • تو چاره داني و نيرنگ بازي
    نگر در کار ما چاره چه سازي
  • فراوان زر و گوهر برگرفتند
    پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
  • همان گه پيش مرد باغبان شد
    بياراميد چون در بوستان شد
  • ز گرما و کوير آگه نبودند
    تو گفتي هيچ شب در ره نبودند
  • چو باشد مرد عاشق در بر دوست
    همه زشتي به چشمش سخت نيکوست
  • کجا عاشق به مرد مست ماند
    که در مستي غم و شادي نداند
  • به ري در بود رامين را يکي دوست
    به گاه مردمي با او ز يک پوست