167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • وگر رخ را در آب شور شستي
    ز پيرامنش ني شکر برستي
  • چو ماهي در چمن گاه بهاران
    ستاره گرد ماه اندر هزاران
  • که داند کرد يک يک در سخن ياد
    که شاهنشاه وي را چه فرستاد
  • چو باده خورد با مردم چنان خورد
    که در يک روز دخل يک جهان خورد
  • ز پيش آنکه او جويد ز من کام
    ترا گسترد بايد در رهش دام
  • به حکم ايزدي خرسند گردي
    ستيز و کينه از دل در نوردي
  • رسيد آن آب در هر مرغزاري
    پديد آمد چو جيحون رودباري
  • چو شير گرسنه بسته به زنجير
    چران در پيش او بي باک نخچير
  • به کام دشمنان در وصلت دوست
    چو زندان بود گفتي بر تنش پوست
  • به شب در بر گرفته دوست را تنگ
    تو گفتي دور بودي شصت فرسنگ
  • به گونه اشک خون چندان براندي
    که از خون پاي او در گل بماندي
  • خيال دوست در ديده بمانده
    ز چشمش خواب نوشين را برانده
  • گهي در باغ شاهنشاه رفتي
    ز هر سروي گوا بر خود گرفتي
  • شما را بخت جفت و باغ دادست
    مرا در عشق درد و داغ دادست
  • قضا را دايه پيش آمد يکي روز
    چنو گردان در آن باغ دل افروز
  • ز شرم دايه رويش گشت پرخوي
    بسان در فشانده بر سر مي
  • هنوزش بود پشت لب چو ملحم
    لبش چون انگبين و باده در هم
  • به گوهر تا به آدم نامورشاه
    به پيکر در زمانه سيمبر ماه
  • چو تنها دايه را در بوستان ديد
    تو گفتي روي بخت جاودان ديد
  • خرد باشد که زشت از خوب داند
    چو مهر آيد خرد در دل نماند
  • دو چشمم تا بهشتي ديد خرم
    دلم چون دوزخي افتاد در غم
  • گه رامش چنان دلتنگ و زارم
    که گويي با بلا در کارزارم
  • به گور خسته مانم در بيابان
    به دل برخورده زهرآلوده پيکان
  • به هر حالي به بخشايش سزايم
    که چونين در دم سرخ اژدهايم
  • تو نيز از مردمي بر من ببخشاي
    به نيکي در دلت مهرم بيفزاي