167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • نبود بغير نام تو ورد زبان ما
    يک حرف بيش نيست زبان در دهان ما
  • گر در مي بروي شراري نشسته ايم
    اي صبر بيش ازين نکني امتحان ما
  • ميخواست دل زشکوه خوي تو دم زند
    دود سپند گشت سخن در دهان ما
  • از طبع شوخ اينهمه در بند کلفتيم
    بستند چون شرار بسنگ آشيان ما
  • نخل نظاره شوقيم سراپا (بيدل)
    همچو خط در چمن حسن دود ريشه ما
  • جهان در گرد پستي منظر جمعيتي دارد
    زعبرت مغربي کن طاق ايوان شمالي را
  • باين خجلت که چشمم دور ازان در خون نميبارد
    عرق خواهد دمانيد از جبينم برشکالي را
  • اگر انشاي (بيدلت) زحلاوت نشان دهد
    شقي از خامه طرح کن در مصر شکر کشا
  • نزيبد پرده فانوس ديگر شمع سودا را
    مگر در آب چون ياقوت گيرند آتش ما را
  • دل آسوده ما شور امکان در قفس دارد
    گهر دزديده است اينجا عنان موج دريا را
  • بهشت عافيت رنگ جهان آبروباشي
    در آغوش نفس گر خون کني عرض تمنا را
  • هجوم ناله نشسته است در غبار ضعيفي
    برآوريد زبالين پر شکسته ما را
  • در آغوش شکنج دام الفت راحتي دارم
    خيال زلف ليلي سايه بيد است مجنون را
  • گر از شور حوادث آگهي سر در گريبان کن
    حصار عافيت جز خم نميباشد فلاطون را
  • شعور جسم زنجيريست در راه سبکروحان
    که چون خط نقشبندد پاي رفتن نيست مضمون را
  • بقدر کوشش عشق است نعل حسن در آتش
    صداي تيشه فرهاد مهميز است گلگون را
  • خيال ما سوي فرش است در وحدت سراي دل
    درون خويش دارد خانه آئينه بيرون را
  • شرم هستي عالمي را در عرق خوابانده است
    يک گره دارد چو شبنم رشته تسخير ما
  • پاي در دامان ناز از خويش ميبايد رميد
    سايه مژگان صياديست بر نخچير ما
  • خاک بي آبيم اما شرم معمار قضا
    تا نمي در جبهه دارد نيست بي تعمير ما
  • باين فرصت مشو شيرازه بند نسخه هستي
    سحر هم در عدم خواهد فراهم کرد اجزا را
  • گدازد رد الفت فيض اکسير دگر دارد
    زخون گشتن توان در دل گرفتن جمله اعضا را
  • نزاکتهاست در آغوش مينا خانه حيرت
    مژه بر هم مزن تا نشکني رنگ تماشا را
  • به پستي در نماني گربه آسودن نپردازي
    غبار پرفشان همدوش گردون کرد صحرا را
  • غبارم را ندانم در چه عالم افگند يارب
    غم آزادي کز شهر بيرون کرد صحرا را
  • نگردد همت موجم قفس فرسود گوهرها
    برنگ دود در طوفان آتش مي زنم پرها
  • خطي در جلوه مي آيد زلعل مي پرست او
    سزد گر آشناي سرمه گردد چشم ساغرها
  • اگر طالع بکام تست منشين ايمن از مکرش
    زگردون زهر در زير نگين دارند اخترها
  • چو شبنم کشتي ما مانده در گرداب رنگ گل
    نسيمي نيست تا زين ورطه برداريم لنگرها
  • باميد چکيدن دست و پائي ميزند اشکم
    تنزل در نظر معراج باشد همت دون را
  • نه طرح باغ و نه گلشن فگنده اند اينجا
    در آب آئينه روغن فگنده اند اينجا
  • نيست با حسنت مجال گفتگو آئينه را
    سرمه ميريزد نگاهت در گلو آئينه را
  • در طپش گاه تمنا بي کمالي نيست صبر
    عرض جوهر شد شکست آرزو آئينه را
  • دل اگر در جهد کوشد مفت احرام صفاست
    هم بقدر صيقل است آب وضو آئينه را
  • راحت دل خواهي از عرض کمال آزاد باش
    تا زجوهر نشکني در ديده مو آئينه را
  • تا زغفلت وارهي در فکر جمعيت مباش
    تهمت خوابست مژگان بهم پيوسته را
  • عيش ترک خانمان از مردم آزاد پرس
    کس نداند جز صداق در شکست شيشه را
  • در مقاميکه سخن آينه پرداز دل است
    چون خموشي نفس سوخته شد جوهر ما
  • معني سرخط پيشاني ما نتوان خواند
    چون شرر گم شده در سنگ پي اختر ما
  • کينه ما اثر جنبش مژگان دارد
    نخليده است مگر در دل خود نشتر ما
  • خودفروشي همه جا تخته نموده است دکان
    خواه در خانه نشين خواه ببازار برا
  • وصف لب تو گر دمد از گفتگوي ما
    گردد چو گوهر آب گره در گلوي ما
  • اي در بهار و باغ بسوي تو روي ما
    نام تو سکه درم گفتگوي ما
  • وفاق تخم ثباتي نکاشت در دل و دين ها
    بحکم ياس دميديم ازين فسرده زمين ها
  • درين زمانه سر نخوتي کشيده بهر سو
    زنقش خانه پا در هواي چنبر زين ها
  • چون شرر روز و شبم گردرم کم فرصتي است
    گردشي در عالم رنگ است گردون مرا
  • زير دست التفات چتر شاهي نيستم
    موي سر در سايه پرورد است مجنون مرا
  • تا حشر درين بزم محال است توان برد
    خلوت زتو و عالم بيرون در از ما
  • بيتاب جنون در غم اسباب نباشد
    دل زاد ره شوق بود ريگ روان را
  • ايمن نتوان بود زهمواري ظالم
    در راستي افزوني زخم است سنان را
  • بر فضولي تا کجا خواهي دکان ناز چيد
    جز کشادوبست جنسي نيست در کف دست را
  • قول و فعل طينت بيباک در رهن خطاست
    لغزش پا و زبان دارد تصرف مست را
  • حسن تا سرداد ابرو را بقتل عاشقان
    قبضه شد انگشت حيرت در دهان شمشير را
  • بسمل موج ميم زخمم همان خميازه است
    در لب ساغر کن اي قاتل نهان شمشير را
  • هر کرا چشم درين بزم کشودند چو شمع
    ديد در نقش کف پا خط پيشاني را
  • در بزم وصالت که حيا جام بدست است
    گر آب شود باده نابست دل ما
  • شخص نسيان شکوه سنج غفلت احباب نيست
    تا فراموش بخاطرهاست در ياديم ما
  • يوسفستانست عالم تا بخود پرداختيم
    در کف شوق انتظار کلک بهزاديم ما
  • دستگاه بي پر و بالي بهشت ديگر است
    ناز مفروش اي قفس در چنگ صياديم ما
  • برين محفل نظر واکردنم چون شمع ميسوزد
    تبسم در نمک خواباند اين زخم نمايان را
  • بي يار جاي يار نشان قيامت است
    با باغ در خزان نفتد کار عندليب
  • بوي گلم برون چمن داغ ميکند
    از ناله هاي در پس ديوار عندليب
  • جوهر از آئينه نتواند قدم بيرون زدن
    موج را همچون نگه در چشم تر ميدارد آب
  • تا عدم از هستي ما قاصدي در کار نيست
    هم بقدر رفتن خود نامه برميدارد آب
  • فقر صاحب جوهر آثار کمال عزت است
    تيغ در هر جا تنگ شد بيشتر ميدارد آب
  • خون شدن سر منزليم از جستجوي ما مپرس
    تاک ميداند چها در پيش دارد تا شراب
  • بهر منع ميکشيها محتسب در کار نيست
    (بيدل) آخر رعشه مي بندد بدست ما شراب
  • خيال وصل تو پختن دليل غفلت ماست
    کنان چه صرفه برد در قلمرو مهتاب
  • دريوزه چشم داريم از کاسه هاي طنبور
    در حق ما بلند است دست دعاي مطرب
  • کيفيت بم و زير مفهوم انجمن نيست
    در پرده تا چه باشد منظور راي مطرب
  • شور لب تو ما را نگذاشت در دل خاک
    آتش به نيستان زد آخر هواي مطرب
  • در هر کجا نگاه پرافشاند روز بود
    شوق تو داشت اينهمه سامان آفتاب
  • اي چيده نقش پاي تو دکان آفتاب
    در سايه تو ريخته سامان آفتاب
  • از طلعت نقاب طلسم بهار صبح
    در جلوه تو اينها کان آفتاب
  • در مکتبي که دفتر حسنت رقم زند
    يک نقطه است مطلع ديوان آفتاب
  • ز وضع اين بساط جنون انجمن مپرس
    تهمت کش است صبح و گريبان در آفتاب
  • بگذر ز محرمي که درين عبرت انجمن
    چون حلقه داغ گشت برون در آفتاب
  • جز باده نيست چاره دمسردي زمان
    سرمازده چرا نه نشيند در آفتاب
  • برنميدارد دورنگي طينت روشندلان
    در رگ موجش همان آبست رنگ خون آب
  • طبعم از آشفتگي دام صفاي ديگر است
    در خور امواج باشد حسن روزافزون آب
  • وحدت از خودداري ما تهمت آلود دوئيست
    عکس در آب است تا استاده بيرون آب
  • شرار کاغذ و پرواز ناز جاي حياست
    دماغ عالم پا در رکاب را درياب
  • قضا در خلقت بيحاصلت نداشت غرض
    جز اينکه رنگ جهان خراب را درياب
  • در آن بساط که شمع طرب شود خاموش
    ز پنبه سر مينا برون فگن مهتاب
  • شهيد ناز تو در خاک بي تماشا نيست
    ز موج خون چمني دارد از کفن مهتاب
  • محرمان وصل در خشکي نفس دزديده اند
    خار ماهي را نباشد سبز گرديدن دراب
  • بوالهوس در مجلس مي ميشود طاوس مست
    رنگهاي مختلف ميجوشد از روغن دراب
  • در ره ما از شکست شيشه هاي آبله
    ميفروشد همچو جام باده نقش پا شراب
  • در سيه کاري سواد گريه روشن کرده ايم
    صاف مي آيد برون از پرده شبها شراب
  • پيچ و تاب موج زلف جوهر انشا ميکند
    گر نمايد چهره در آئينه مينا شراب
  • امتيازي در ميان آمد دورنگي نقش بست
    کرد (بيدل) ساغر ما را گل رعنا شراب
  • در مقامي کز تماشايت گدازد هستيم
    عرض خجلت دارد ايجاد عرق از آفتاب
  • از گداز من عيار عشق مي بايد گرفت
    در عرق دارد جبين تا چشمه خورشيد آب
  • زندگي در قدر جمعيت نفهميدن گذشت
    اي شعورت دور باش عافيت لختي بخواب
  • ز حرف و صوت جهان در خمار دردسرم
    دگر چه جوشد ازين شيشه جز ترنگ شراب
  • در محبت گريه تدبير کدورتها بس است
    گر غشي داري بصافي رهنمون مي گردد آب
  • همچو شبنم سير اشک ما بدامان هواست
    در گلستان محبت واژگون مي گردد آب
  • فتنه طوفانست عرض رنگ و بوي اين چمن
    در طلسم خاک حيرانم چه نيرنگ است آب
  • نشه روشندلي پر بي خمار افتاده است
    از صفاي طبع دايم شيشه در چنگ است آب
  • چون گريبانگير شد يا موافق دشمن است
    گر بپيچد در گلو يار تيغ يکرنگ است آب