167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • چو ويرو نيست در گيتي مرا کس
    ز پيوندم نباشد شاد ازين پس
  • وگر با او خورم در مهر زنهار
    چه عذر آرم بدان سر پيش دادار
  • چو بشنيد اين سخن مرد شهنشاه
    نديد از دوستي رنگي در آن ماه
  • شهنشه را فزون شد مهر در دل
    تو گفتي شکرش باريد بر دل
  • خوش آمد در دلش گفتار دلبر
    که کام دل نديد از من برادر
  • همي تا ويس بت پيکر چنان بود
    جهان از دست موبد در فغان بود
  • همي پرورد عشق ويس در جان
    ز مردم کرده حال خويش پنهان
  • اميد ويس عشقش را روان شد
    هواي پير در جانش جوان شد
  • در آن هنگام وي را کرد پشتي
    نمود اندر سخن لختي درشتي
  • مباد آن کس که دارد بي دلي دوست
    کجا در بي دلي بسيار آهوست
  • چو رامين را هوا در دل برآشفت
    ز روي مهرباني شاه را گفت
  • چنين تخمي که در شوره فشاني
    هم از تخم و هم از بر دور ماني
  • چو در خانه بود دشمن ترا يار
    چنان باشد که داري باستين مار
  • وگر بيکام او با او نشيني
    ز دل در کن کزو شادي نبيني
  • نه از تيمار او يابي رهايي
    نه نيز آرام يابي در جدايي
  • چو بيمار بد اندر عشق جانش
    که شکر تلخ باشد در دهانش
  • اگر نوميد ازين دز باز گردم
    به زشتي در جهان آواز گردم
  • بماني شرم زد در پيش داور
    نبيني هيچ کس را پشت و ياور
  • به نامه در سخنها گفت شيرين
    به گوهر کرده وي را گوهر آگين
  • به هر خوني که ما ريزيم ايدر
    گرفتاري ترا باشد در آن سر
  • وگر زين کين به مهر من گرايي
    کنم در دست ويرو پادشايي
  • به شهرو خواسته چندان فرستاد
    که نتوان کرد آن در دفتري ياد
  • کمرها بر ميان از گوهر ناب
    به سر بر تاج زر و در خوشاب
  • تو گفتي در جهان گوهر نماندست
    که نه موبد به شهرو برفشاندست
  • ز يزدان نيز آمد در دلش بيم
    دلش زان نامه شد گفتي به دو نيم