167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • من او را روز و شب در ناز دارم
    کليد گنجها او را سپارم
  • به فرياد آمده دل زير هر بر
    ستوهي يافته هر مغز در سر
  • مرا تا هست ويرو در شبستان
    نباشد سوي مروم هيچ دستان
  • چو دارم سرو گوهربار در بر
    چرا جويم چنار خشک و بي بر
  • کسي را در غريبي دل شکيباست
    که اندر خانه کار او نه زيباست
  • بسازم با برادر چون مي و شير
    نخواهم در غريبي موبد پير
  • جواني را به پيري چون کنم باز
    ملا گويم ندارم در دل اين راز
  • همي رفت و نبود او هيچ آگاه
    که در پيشش همي راهست يا چاه
  • مگر دژخيم ويسه دژ پسندست
    که ما را اينچنين در غم فگندست
  • ز کين جويي شده چونان بي آزرم
    که در چشمش جهان تاري بد از شرم
  • چنانت باد در دولت بلندي
    که چون جمشيد ديوان را ببندي
  • زن و مردش نشسته در خورنگاه
    خورنگاه از بتان پر اختر و ماه
  • کجا ويروست آنجا مهتر رزم
    ز ناداني به زور خويش در بزم
  • لقب کردست روحا خويشتن را
    به دل در راه داده اهرمن را
  • ز بس کينه همي لرزيد چون بيد
    چو در آب رونده عکس خورشيد
  • تن من جان شيرين را نخواهد
    اگر در جان من مهرت بکاهد
  • کجا آن سور و آن آراسته بزم
    گرانتر بود در چشم من از رزم
  • ز بانگ مطربان گشتم بي آرام
    نواشان بود در گوشم چو دشنام
  • کنون در خانه ويروي و قارن
    ز چشم بد برآيد کام دشمن
  • بسا خونا که مي جوشد در اندام
    بسا جانا که مي لرزد بي آرام
  • به گرد اندر چنان بودند لشکر
    که در ميغ تنک تابنده اختر
  • در آن فرياد صنج او را عديلي
    چو قوالان سرايان با سپيلي
  • در آن صحرا يلان بودند چونين
    فداي نام کرده جان شيرين
  • نبودش جاي بنشستن به گيهان
    همي شد در دهان و چشم ايشان
  • چو آمد هر دو لشکر تنگ در هم
    ز کين بردند گردان حمله بر هم